<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزمرگی های من!</title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/</link>
<description>از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 24 Jun 2008 10:06:08 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ایوان</title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/post-315.aspx</link>
<description>تابستان فصل رونق گرفتن ایوانهاست. میز و صندلی های چوبی و گلدانهای رنگارنگ دوباره چیده می شوند و هرکس به تناسب حال زمانی را در ایوان خانه اش می گذراند. بعضی ها فقط سیگار می کشند، بعضی ها نوشیدنی می نوشند و غذا می خورند بعضی هم فقط به تماشا می ایستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای ما که هیچ همسایه ای را نمی بینیم تابستان اجتماعی ترین فصل سال است. با قیافهء همسایه ها آشنا می شویم و حتی گاهی سلامی هم رد و بدل می کنیم و چند کلام مختصری. همهء ایوانهای ساختمان ما در یک سمت ساختمان و رو به حیاط سرسبز نسبتا بزرگی هستند. ایوانهای ساختمان های روبرویی و کناری هم رو به حیاط ما هستند. بعضی شبها اتفاقی گردهمایی کوچکی درست می شود، چندین خانواده تنها یا با دوستانشان در ایوانها می نشینند و شمع ها را روشن می کنند و گفت و گو می کنند و می خندند. بازار سرکشی به ایوان دیگران هم گرم است (:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تابستان پیش ما نه میز و صندلی داشتیم نه گلهای رنگ به رنگ. امسال به همت مادر جان یک شمعدانی صورتی داریم و یک گلدان پر از گلهای بنفش. میز و صندلی را هم از IKEA خریدیم و بدون ماشین کشاندیم و آوردیم خانه، باز هم با کمک مادر جان. حالا ما هم گاهی، مثل دیشب، در شب نشینی کوچک محله مان شرکت می کنیم. شمع روشن می کنیم، شراب می نوشیم و ماهواره هایی که در آسمان پرنور و کم نور می شوند نگاه می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 10:06:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmare&amp;postid=315</comments>
<dc:creator>roozmare</dc:creator>
<guid>http://roozmare.blogfa.com/post-315.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>این روزها وقتی برای خسته شدن ندارم. کار زیاد هست، مادرم هست و کلی تشویش هم هست. به اینجا هم اصلا نمی رسم سر بزنم. فکر کنم کم کم لینکدونی هم به خودم بپیوندد و نباشد! شاید از هفتهء دیگر همه چیز کمی آرامتر شد، شاید هم نشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودن با مادرم خوب است و بد است. خوب است چون دوستش دارم و بد است چون با چشم خودم می بینم که چقدر خسته تر و کم انرژی تر شده است. ساعتهای کم با هم بودنمان پر است از گفت و گو. البته بیشتر من می گویم و او گوش می کند. برایش از لزوم &quot;نه گفتن در زندگی&quot;، &quot;قاطعیت&quot; و &quot;اهمیت به خودش به عنوان یک فرد&quot; می گویم و با خودم فکر می کنم این فرهنگ چه کرده است با ما؟ چه می کند با ما؟ چرا مادر من با نزدیک پنجاه سال سن تنها می تواند خودش را در آینهء &quot;خانواده&quot; و &quot;بچه هایش&quot; تعریف کند و مادر بودن و همسر بودن و فرزند بودنش آنچنان پررنگ است که خودش را نمی بیند؟ اگر مادر من، که پرتلاش، پرشور، اجتماعی، اهل ورزش و بسیار امروزی است، اینجور است بقیه چطورند؟ در خانه های دیگران و در دل اینهمه زن چه می گذرد؟  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها زیاد فکر می کنم، زیادی فکر می کنم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 14:50:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmare&amp;postid=314</comments>
<dc:creator>roozmare</dc:creator>
<guid>http://roozmare.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>من نیستم، لینک دونی که نمرده! مرتب به روز می شه (:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 09:53:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmare&amp;postid=313</comments>
<dc:creator>roozmare</dc:creator>
<guid>http://roozmare.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دایره’ سبز سعادت</title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/post-311.aspx</link>
<description>نمی دانم این روزها خانهء ما قوس بزرگتری از دایرهء سبز سعادت است یا سبز تر است یا همان است و من بیشتر احساس سعادت می کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیوارهای خانه را رنگ کرده ایم. زرد، نارنجی و سبز، همگی کم رنگ و خوش رنگ. همان اسباب قدیمی را با چیدمان جدید چیده ایم و عاشق چیدمان جدید شده ایم. صبحهای تعطیل میز و صندلی ها را در بالکن می چینیم، صبحانه می خوریم و گاه گاه برای همسایه ای که به بالکن می آید سر تکان می دهیم و سلام می کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها همه چیز درخشان است. ورزش هم می کنم، حتی! و اطمینان دارم که در &quot;قوسی از دایرهء سبز سعادت&quot; هستم (:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 16:18:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmare&amp;postid=311</comments>
<dc:creator>roozmare</dc:creator>
<guid>http://roozmare.blogfa.com/post-311.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفاوت</title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/post-310.aspx</link>
<description>- آقای نون و آقای همسایه، که آلمانی است، با هم در بالکن سیگار می کشند. اولی تمام می شود. بعد از چندی آقای همسایه پاکت سیگار آقای نون را به او نشان می دهد و با سر به آن اشاره می کند. آقای نون می گوید: نه! چهرهء همسایه درهم می رود. آقای نون بلافاصله اضافه می کند: من نمی کشم، تو اگه می خوای بکش. همسایه لبخند می زند: از اول هم برای خودم پرسیدم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادآوری ۱: ما اول به طرف تعارف می کنیم که بعد خودمان اجازه بگیریم. آنها به بقیه کاری ندارند، از همان اول برای خودشان اجازه می گیرند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادآوری ۲: ترک عادت آسان نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-- می شود در ده به دنیا آمده باشی، فوق دیپلم هنرستان داشته باشی، یک کار خوب پیدا کنی، ۲۵ سالگی بچه دار شوی و زندگی مرفه بی دغدغه ای داشته باشی، اگر جهان سومی نباشی.*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*می دونم این یک اصل کلی نیست! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 15:58:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmare&amp;postid=310</comments>
<dc:creator>roozmare</dc:creator>
<guid>http://roozmare.blogfa.com/post-310.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلفن</title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/post-309.aspx</link>
<description>می خواهم راه بیفتم که باران می گیرد. تلفن زنگ می زند. حرف حرف حرف. سرم درد گرفته است از این همه حرف. می شنوم. گاه گداری کلمه ای در تایید می گویم. گاهی با خودنویس روی کاغذ جلو رویم کلمه هایی می نویسم. داستان دارید پس، خسته، سردرد، گریه، رام، مطیع، کنکور دارد امسال، مامانش اینا، این نیز بگذرد، افسردگی، بی چون و چرا، حسش نیست، این نیز بگذرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفن تمام شده، باران هم. هوا دوباره آفتابی شده است.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 May 2008 14:06:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmare&amp;postid=309</comments>
<dc:creator>roozmare</dc:creator>
<guid>http://roozmare.blogfa.com/post-309.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فراری</title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/post-308.aspx</link>
<description>خانم پلیس با موهای بور بسته شده جلوی ما نشسته است و از جرممان می گوید: &quot; فرار از محل ارتکاب جرم، جرم محسوب می شود و مجازات دارد&quot;... &quot;شما می تونید سکوت کنید یا به وکیلتون زنگ بزنید. می تونید هم بگید که چه اتفاقی افتاده&quot; یاد فیلم های جنائی می افتم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوکه شده ایم. موقع پارک کردن، ماشین ما به ماشین عقبی می خورد و از نظر ما هیچ اتفاقی نیفتاده است. نیم ساعت بعد پلیس به موبایل آقای نون زنگ می زند و ما را احضار می کند. کسی که شاهد ماجرا بوده است به پلیس زنگ زده است و در کمتر از دوساعت ما «مجرم فراری» هستیم !!! توضیح می دهم که ما نگاه کردیم و خسارتی ندیدیم. در گزارش می نویسد. گریه ام گرفته است. خانم پلیس یک ریز توضیح می دهد تا ما شیرفهم شویم. «جرم»، «فرار»، « مجازات»... همهء سعی ام را می کنم که به او بفهمانم &quot;ما نمی خواستیم فرار کنیم&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موقع خداحافظی از خانم پلیس تشکر می کنیم. می گوید: &quot; تشکر لازم نیست&quot;. مطمئنم جایی در کتاب قانونشان نوشته که اگر در این موقعیت کسی تشکر کرد بگویند تشکر لازم نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیرون که آمدیم آقای نون می گوید: &quot; من دیدم در کمی رفت تو اما فکر نکردم چیز مهمیه. چه می دونستم باید چی کار کنم. به اینا نمی شه فهموند که ما از فرهنگ «در رفتن» اومدیم. از پلیس باید در رفت. همیشه باید در رفت&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسارت ناآگاهی ما احتمالا ۴۰۰۰-۵۰۰۰ یوروست که اصلا کم نیست و البته یک روز دادگاه رفتن و پرونده دار شدن پیش پلیس.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بار اول نیست و بار آخر هم نخواهد بود که در این کشور برای ناآگاهی مان بهایی، چه مادی چه معنوی، می پردازیم. من هر بار درد می کشم از این درس گرفتن و یاد گرفتن و هزینه دادن. ناآگاهی، اگر بدترین بلا نباشد، یک از بدترین بلاها در زندگی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: آنجا که نشسته بودم بی اختیار به یاد اینها افتادم &lt;A href=&quot;http://varesh.blogfa.com/post-646.aspx&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://varesh.blogfa.com/post-647.aspx&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 16:11:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmare&amp;postid=308</comments>
<dc:creator>roozmare</dc:creator>
<guid>http://roozmare.blogfa.com/post-308.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حیثیت ما و ممه’ آنها</title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/post-307.aspx</link>
<description>از دیروز به این فکر افتادم که آیا بین حیثیت ایرانی ها و ممه ارتباط معنا داری وجود دارد یا نه ! و البته واضح و مبرهن است که بی دلیل به این فکر نیفتاده ام. هنوز چند ماهی از واکنشهای مختلف به &lt;A href=&quot;http://www.balootak.com/2008/01/852.php&quot; target=_blank&gt;قضیه’&lt;/A&gt; آقایی که در آسانسور ممهء یک خانم فرنگی را بوسید نمی گذرد که موضوع چاپ عکس برهنهء یک خانم دانشجوی ایرانی در اسپانیا مطرح شده است. نویسندهء وبلاگ جمهور برای بررسی حدودی درستی یا نادرستی ادعای &lt;A href=&quot;http://www.sobhnews.com/social/7845&quot; target=_blank&gt;سایت خبری صبح&lt;/A&gt; در یک &lt;A href=&quot;http://jomhouriyat.com/2008/03/31/post_449/&quot; target=_blank&gt;نظرخواهی&lt;/A&gt;  از خوانندگان خود پرسیده است آیا عمل این خانم به حیثیت ما ایرانی ها لطمه زده است یا نه.   
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر آقای نون این خانم شخصیت جالب و قابل توجهی دارند و البته واضح و مبرهن است که حرفش بی دلیل نیست. به نظر او کسی که بیست و چند سال در ایران و در یک خانوادهء ایرانی بزرگ شود و برای ادامهء تحصیل از ایران خارج شود و بتواند آنقدر بر سنتها و ارزشهای دست و پا گیر، ترس از حرف مردم، آبروریزی و...*فائق بیاید که با خشنودی عکس برهنه اش را روی جلد مجله چاپ کند آدم جالبی است. من با این دیدگاه موافقم و همان گونه که دیدن عکس لخت مدلهای آلمانی روی مجله ها حیثیت آلمانی ها را در نظرم خدشه دار نمی کند، دیدن عکس این خانم هم به حیثیت ایرانی ام!!! (اصلا چی هست این حیثیت ایرانی؟!) لطمه ای نمی زند.   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدگاه شما چیست؟ خواهش می کنم به ویژه اگر با این دیدگاه مخالفید نظرتان را برایم بنویسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*گرفتاریهایی که هر فرد ایرانی بسته به نوع تربیت و خانواده بیش و کم به آنها دچار است.     &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Apr 2008 14:47:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmare&amp;postid=307</comments>
<dc:creator>roozmare</dc:creator>
<guid>http://roozmare.blogfa.com/post-307.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیزده به در</title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm4.static.flickr.com/3151/2379285045_bcee5a7f25_m.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۱. سیزده به در                چارده به تو                   درد و غمها همه تو کتو*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲. وقتی بسیجی شادباش می گوید: رفیق، امیدوارم در هشتاد و هفت مشمول الطاف غیر خفیه خداوندهم باشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳. سیزده به در خوش بگذرد (:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* کت، به ضم کاف به معنی سوراخ، کلمه ای است که کرمانی به کار می برند و با کت (coat) هیچ ارتباطی ندارد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Apr 2008 12:41:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmare&amp;postid=306</comments>
<dc:creator>roozmare</dc:creator>
<guid>http://roozmare.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دقت و سرعت عمل برای خدمت به هموطنان</title>
<link>http://roozmare.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>به این گفت و گو بین من و آقای مسوول در سفارت ایران در آلمان توجه کنید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: می خواستم بدونم کنسولگری ایران در شهر ما کی شروع به کار می کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای مسوول در سفارت ایران در آلمان!: ببینید خانوم، این حساب احتمالاته. یعنی چیزی نیست که ما بتونیم پیش بینی کنیم و به شما بگیم. شما بگیر بین یک ماه تا سه ماه دیگه. از هر زمانی که شروع به کار کنه هم در خدمت هموطنا هستیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این مملکت فرنگی گزاره هایی با این همه دقت را فقط می توان از سفارت ایران شنید. البته خوشحالم که از روزی که - بخواست خدا - شروع به کار بکنند از خدمت به ما هموطنان عزیز فروگذار نمی کنند!!!  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Mar 2008 15:04:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmare&amp;postid=305</comments>
<dc:creator>roozmare</dc:creator>
<guid>http://roozmare.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
