خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز- خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب
ای دل من ، گرچه در ای روزگار جامهء رنگین نمی پوشی به کام بادهء رنگین نمی بینی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گا نرقصی با نسیم! ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشهء غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ



