یکی از دوستانم که قبلا توی این شهر زندگی می کرد و از سه ماه پیش از اینجا رفت، بعد از سه ماه یک سری به ما زد. اون روز که همه با هم رفتیم بیرون یادم افتاد که چقدر خوش می گذشت وقتی اینجا بود.
دیشب خیلی اتفاقی قسمت آخر سریال «سلطان و شبان» رو دیدم. انگار که یک آشنای عزیز و قدیمی رو دیده باشم. با موزیکش و با دیدن صحنه های مختلف فیلم که توی ذهنم زنده و روشن بود، یاد خیلی چیزا افتادم. از هم بیشتر بابام که موقع دیدن سریال رو پاش می شستم و معنی کلمه هایی که نمی فهمیدم رو بهم می گفت.
وقتی اومدم اینجا چندتا دوست خوب پیدا کردم. یکی شون سه سال پیش رفت کانادا. این دوست خوب دیشب اومده اینجا و قراره یک هفته بمونه. خوب شد که اومد و دوباره «خودش» رو می بینم. برای من بیشتر شبیه «اورکات» و «مسنجر» و «گوشی تلفن» شده بود!


