از همه چی
دیروز بعد از دعوای نابهنگام او با من، در حالی که از خواب و خستگی نای هیچ کاری رو نداشتم، خواهرم زنگ زده و از من می پرسه که با دوست پسرش به هم بزنه یا نه!!!! آنچنان از ته دل توضیح داد چقدر غصه می خوره و نظر من براش چقدر مهمه که من اصلا روم نشد بگم من الان نمی تونمممم.
در حال حاضر هم من در مقابل کلی نتیجهء آزمایش نشسته ام که منتظر من هستن تا اونا رو تفسیر کنم!
دوستام هم تو اورکات پیغام می دن کجایی و تو مسنجر می نویسن: عکسا رو بفرست دیگههههه، چقدر تو تنبلی!
۲. غر غر بسه! امروز اینجا برف میاد. اولین برف زمستونی و مردم برخلاف همیشه که برف براشون نشونهء سردی و زمستون و... بود خوشحالن. از کاری که زمستون امسال کرد خیلی خوشم اومد. این جماعت رو ادب کرد. از بس از زمستون بد گفتن،امسال اونقدر نیومد و نیومد تا همه منتش رو کشیدن!!
۳. گاهی یک خوابهایی می بینم که از بس واقعی به نظر می رسن بعدا نمی دونم خواب بوده یا واقعا اون کارها رو انجام دادم. داستان این وبلاگ هم همین شده. اونقدر تو ذهنم به چیزایی که می خوام ببنویسم فکر می کنم که گاهی نمی دونم بلاخره اون رو نوشتم یا فکر کردن که نوشتم!!!!!


