16 آذر
امروز ۲۶ سال شد که پدربزرگم فوت کرده. هنوز همه با حسرت می گن که چه حیف بود و چه زود مرد و چه ناگهانی مرد. هنوز هم تو هر شادی ای همه جاش رو خالی می کنن و برای ما می گن که اگه بود چه خودکشی ها! که برای نوه هاش نمی کرد.
مادربزرگم، که قبل از فوت پدربزرگم خیلی اهل سفر بود، بعد از مرگش دیگه مسافرت خارج از ایران نرفت تا اینکه عروسی دخترخاله ام اعتصابش رو شکست. این دخترخاله ام در برآورده کردن آرزوهای مادربزرگم و خاله هاش و... نقش برجسته ای داشته. اولین نوه بوده، اولین نوه بوده که ازدواج کرده، بچه دار شده و الان مادربزرگم بی صبرانه منتظر دیدن نتیجهء دومش است!
هرسال ۱۶ آذر هرجای ایران باشیم، خودمون رو میرسونیم تا جمع بشیم و گردهمایی خانوادگی ما روح پدربزرگم رو شاد کنه. هرکس هم که نتونه بیاد با یک تلفن نشون میده که به یاد همه هست.
امروز هم همه چیز مثل همیشه است گرچه که مهمونها کمتر شدن.وقتی زنگ زدم همه برای قیمه و سالاد خوشمزه و سبزیهای تازه جای من رو هم خالی کردن. مادربزرگم ازم پرسید درسهام چطورن. گفتم بد نیستن. گفت: بابابزرگ از اول هم گفت «این» یه چیزی می شه. دیدی راست گفت. همیشه راست می گفت.

