یک گوبلن ریز بافت داشتیم رو دیوار خونه مون که من فکر می کردم عکس بابامه! نمی دونم چرا. شاید چون سیبیل داشت و عینک داشت و نگاهش شبیه بابام بود! من اون عکس رو خیلی دوست داشتم. خیلی وقتها می رفتم جلوش می ایستادم و با دقت نگاهش می کردم. رنگهاش هنوز یادمه: سفید و صورتی و سورمه ای و ... تازه وقتی خوندن یاد گرفتم و کتاب الدوز و کلاغها رو خوندم دیدم که عکس بابای من!!!! روی کتاب هست و فهمیدم که اون عکس بابام نیست!
اون عکس رو چند وقتی هست که دوباره پیدا کردم و هنوز هم با همون اشتیاق قبل نگاهش می کنم و با نگاه کردن بهش یاد خیلی چیزا میفتم، بابام، خونه ء قبلی مون، بچگی ام و صمد بهرنگی و الدوز و یاشار و ننه کلاغه و نامادری و صندوق و ....

+ نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 15:23  توسط من (روزمره نگار)
|


