تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

دقت کرده اید چقدر اصطلاح هست که در آنها نام اعضای بدن به کار رفته است؟ دیروز یکی ر اشتباهی به جای دیگری به کار بردم و این چند تا به فکرم رسید: ۱. دستش به دهنش می رسه ۲. عقلش به چشمشه ۳. چشمش به دهن مردمه ۴. دست از پا درازتر ۵. دست بالای دست بسیار است

حتما خیلی بیشتر از این هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:51  توسط من (روزمره نگار)  | 

عاطفه

دیشب از کانال 3sat تلویزیون آلمان برنامه ای در مورد زندگی و کشتن غیرقانونی عاطفه سهاله پخش شد. من قبلا در وبلاگ وارش موضوع را خوانده بودم ولی با این حال دیدن گفت و گو ها و محل زندگی و شرح کامل مشکلاتش خیلی خیلی ناراحتم کرد. در برنامه در مورد مجازاتهای شلاق و سنگسار و تعداد حکم های اجرا شده و متوقف شدهء سنگسار و اعدام هجده ساله هایی که در نوجوانی مرتکب جرم شده اند هم صحبت شد.

دیدن این برنامه در تلویزیون آلمان و شنیدن داستان عاطفه برایم عجیب بود و دردآور و خوشحال کننده. خوشحال کننده از این جهت که کسانی در ایران وجود دارند که پیگیر حق و حقوق از دست رفتهء ما هستند و آنقدر ایستادگی کرده اند و می کنند تا نگاه ها به آنها جلب شود و با معجزهء ارتباطات مشکلات ما را به گوش مردم دنیا برسانند. اینکه داستان کشته شدن دختری ۱۶ ساله درشهر کوچک نکا به گوش مردم آلمان هم می رسد حاصل تلاش این انسانهاست، کسانی که زیر فشار و بازداشت و تهدید و توهین و کنترل زندگی می کنند اما از هدفشان دست بر نمی دارند.

 

پ.ن: وضعیت زنان در مراکش پنج سال پس از تغییر قوانین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 11:47  توسط من (روزمره نگار)  | 

سلام

کارگران که ما باشیم، مشغول کاریم، گیرم که کارمان به جایی نرسد و کار گل باشد، مشغول که هستیم! حالمان هم خوب است.  ننوشتن در اینجا هم از بی هنری و بی سوژگی است و باقی همه بهانه می باشد.  شما هم خوب باشید و مشغول به کار

شایان ذکر است که لینکدونی از ما پرکارتر می باشد. 

ارادتمنداتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 15:47  توسط من (روزمره نگار)  | 

نمی دانم

نمی دانم مشاور لازم شده ام یا مسافرت لازم ولی یکی از اینها را حتما شده ام. نمی دانم یادم رفته است یا واقعا هیچ زمانی در عمرم اینقدر از نتیجه دادن کارهایم ناامید نبوده ام. می ترسم آنقدر اینجور فکر کنم که به راستی هم همینجور بشود! شاید هم اثر سرماخوردگی باشد که بی حال و بی رمق ام کرده است. به هر حال یک چیزی هست. یک چیزی که دوستش ندارم و خسته و دلزده ام کرده است.

نمی دانم فیلم Patch Adams را دیده اید یا نه و اگر دیده اید آن مرد دیوانه ای که انگشتانش را جلوی چشم مردم می گرفت و می پرسید چند تاست را یادتان می آید یا نه. نکتهء حرف مرد به ظاهر دیوانه این بود که هر چیزی را بچسبانی به چشمت بزرگ به نظر می رسد و غیرواقعی می شود. این دقیقا کاری است که من این روزها با کارم کرده ام. مشکلات کارم را چسبانده ام به چشمم و چون چند برابر می بینمشان راهی برایشان ندارم. 

این حتما از خوشبختی من است که مشکلات زندگی ام فقط کاری هستند اما باید آنها را هم حل کنم. می ترسم پیش مشاور بروم و حرفهای خودم را برایم تکرار کند و بیشتر عصبی شوم. شاید هم یک بار رفتن اگر سودی نداشته باشد زیانی هم نداشته باشد. در چند ماه گذشته به هر کس که با من درددل کرده است گفته ام سری به مشاور بزند و شاید بد نباشد که خودم توصیه های خودم را جدی بگیرم! از نتیجه اش برایتان خواهم گفت، اگر رفتم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 15:51  توسط من (روزمره نگار)  | 

سه به توان سه

ببیست و هفت سالگی خوب شروع شده است. نمی دانم مال بیست و هفت است که عدد قشنگی است یا مال دو بار تکرار شدن بیست و هفت است که قشنگ ترش کرده یا کلا همینجوری!

بیست و هفت یعنی سه به توان سه که به نظر من قشنگ است! بیست و هفت ساله شدن در روز بیست و هفت شهریور هم یعنی همه اش ضرب در دو. خلاصه که بیست و هفت سالگی هم آمد و مثل برق هم خواهد گذشت.

روز تولدم و فردایش یک کلاس اجباری Time management and selfmanagment and leadership داشتم که خوب بود. حرف تازه ای نمی زدند اما گاهی دوباره شنیدن حرفهای آشنا به تازه شدن انگیزه ها کمک می کند. حافظ شیرازی هم شب تولدم امر فرمودند که در "طریق طلب" از غصه شکایت نکنم که "به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید". همزمانی این کلاس و این پند و روز تولدم، که مثل سال نو از آن موقعیتهای مناسب برای قول دادن به خود است، خوشایند بود.

مهمانی مذکور هم بسیار خوب، از دید من، برگزار شد و به من تا دلتان بخواهد خوش گذشت. البته مشکلاتی که نوشتم همه به جای خود باقی بودند اما با همکاری جملهء طلایی "به تخمکم"، چند شات تکیلا و چندین رفیق همراه شب عالی ای داشتم و دو روزی است که از درد تاولهای کف پایم مثل چلاقها شده ام. 

امروز هم که اول مهر است. عجب اسم گیرایی دارد این ماه، مهر: مهربانی، پیمان و خورشید.   

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 15:13  توسط من (روزمره نگار)  |