تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

نمی دانم این روزها خانهء ما قوس بزرگتری از دایرهء سبز سعادت است یا سبز تر است یا همان است و من بیشتر احساس سعادت می کنم.

دیوارهای خانه را رنگ کرده ایم. زرد، نارنجی و سبز، همگی کم رنگ و خوش رنگ. همان اسباب قدیمی را با چیدمان جدید چیده ایم و عاشق چیدمان جدید شده ایم. صبحهای تعطیل میز و صندلی ها را در بالکن می چینیم، صبحانه می خوریم و گاه گاه برای همسایه ای که به بالکن می آید سر تکان می دهیم و سلام می کنیم.

این روزها همه چیز درخشان است. ورزش هم می کنم، حتی! و اطمینان دارم که در "قوسی از دایرهء سبز سعادت" هستم (:

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 17:18  توسط من (روزمره نگار)  | 

- آقای نون و آقای همسایه، که آلمانی است، با هم در بالکن سیگار می کشند. اولی تمام می شود. بعد از چندی آقای همسایه پاکت سیگار آقای نون را به او نشان می دهد و با سر به آن اشاره می کند. آقای نون می گوید: نه! چهرهء همسایه درهم می رود. آقای نون بلافاصله اضافه می کند: من نمی کشم، تو اگه می خوای بکش. همسایه لبخند می زند: از اول هم برای خودم پرسیدم!

یادآوری ۱: ما اول به طرف تعارف می کنیم که بعد خودمان اجازه بگیریم. آنها به بقیه کاری ندارند، از همان اول برای خودشان اجازه می گیرند.

یادآوری ۲: ترک عادت آسان نیست.

-- می شود در ده به دنیا آمده باشی، فوق دیپلم هنرستان داشته باشی، یک کار خوب پیدا کنی، ۲۵ سالگی بچه دار شوی و زندگی مرفه بی دغدغه ای داشته باشی، اگر جهان سومی نباشی.*

*می دونم این یک اصل کلی نیست! 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 16:59  توسط من (روزمره نگار)  | 

می خواهم راه بیفتم که باران می گیرد. تلفن زنگ می زند. حرف حرف حرف. سرم درد گرفته است از این همه حرف. می شنوم. گاه گداری کلمه ای در تایید می گویم. گاهی با خودنویس روی کاغذ جلو رویم کلمه هایی می نویسم. داستان دارید پس، خسته، سردرد، گریه، رام، مطیع، کنکور دارد امسال، مامانش اینا، این نیز بگذرد، افسردگی، بی چون و چرا، حسش نیست، این نیز بگذرد. 

تلفن تمام شده، باران هم. هوا دوباره آفتابی شده است.  

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 15:6  توسط من (روزمره نگار)  | 

خانم پلیس با موهای بور بسته شده جلوی ما نشسته است و از جرممان می گوید: " فرار از محل ارتکاب جرم، جرم محسوب می شود و مجازات دارد"... "شما می تونید سکوت کنید یا به وکیلتون زنگ بزنید. می تونید هم بگید که چه اتفاقی افتاده" یاد فیلم های جنائی می افتم.

شوکه شده ایم. موقع پارک کردن، ماشین ما به ماشین عقبی می خورد و از نظر ما هیچ اتفاقی نیفتاده است. نیم ساعت بعد پلیس به موبایل آقای نون زنگ می زند و ما را احضار می کند. کسی که شاهد ماجرا بوده است به پلیس زنگ زده است و در کمتر از دوساعت ما «مجرم فراری» هستیم !!! توضیح می دهم که ما نگاه کردیم و خسارتی ندیدیم. در گزارش می نویسد. گریه ام گرفته است. خانم پلیس یک ریز توضیح می دهد تا ما شیرفهم شویم. «جرم»، «فرار»، « مجازات»... همهء سعی ام را می کنم که به او بفهمانم "ما نمی خواستیم فرار کنیم"

موقع خداحافظی از خانم پلیس تشکر می کنیم. می گوید: " تشکر لازم نیست". مطمئنم جایی در کتاب قانونشان نوشته که اگر در این موقعیت کسی تشکر کرد بگویند تشکر لازم نیست!

بیرون که آمدیم آقای نون می گوید: " من دیدم در کمی رفت تو اما فکر نکردم چیز مهمیه. چه می دونستم باید چی کار کنم. به اینا نمی شه فهموند که ما از فرهنگ «در رفتن» اومدیم. از پلیس باید در رفت. همیشه باید در رفت"

خسارت ناآگاهی ما احتمالا ۴۰۰۰-۵۰۰۰ یوروست که اصلا کم نیست و البته یک روز دادگاه رفتن و پرونده دار شدن پیش پلیس.  

این بار اول نیست و بار آخر هم نخواهد بود که در این کشور برای ناآگاهی مان بهایی، چه مادی چه معنوی، می پردازیم. من هر بار درد می کشم از این درس گرفتن و یاد گرفتن و هزینه دادن. ناآگاهی، اگر بدترین بلا نباشد، یک از بدترین بلاها در زندگی است.

 

پ.ن: آنجا که نشسته بودم بی اختیار به یاد اینها افتادم +، +

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 17:12  توسط من (روزمره نگار)  |