تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

اینجا حسابی سرد شده این روزها. بدون کلاه که هستم گاهی می ترسم گوشم از سرما یخ بزنه و بیفته. با کلاه هم که هستم می شم ورژن رنگ و وارنگ فاطمه رجبی! (یعنی فقط دماغم بیرونه). البته با این وجود اگر سردار رادان منو ببینه دستگیرم می کنه چون چکمهء بلند می پوشم. اما باید اعتراف کنم در این چهار زمستانی که اینجا بودم پیش نیومده کسی از عشق من و چکمه ام غش کنه یا اونقدر تحریک بشه که پیشنهادهای بی ناموسی بده! فکر کنم این هم از بدشانسی منه. شاید هم چکمه ام از اونایی نیست که سردار جان مایهء تبرج تشخیص دادن! 

بگذریم. اومدم چند تا عکس بذارم از منظرهء این روزهای اینجا، یعنی خارج! این منظره و کلا این پدیده برای من تازگی داشت و اولین بار اینجا دیدم.

اینهایی که روی درختها و زمین می بینید برف نیستن بلکه رطوبت هوا هستند که یخ زده. روزهای آفتابی این یخها زیر آفتاب می درخشن و یکی از مناظر زمستانی مورد علاقهء من رو درست می کنن.

 این هم یک تصویر از نزدیک.

امیدوارم عکسها برای همه باز بشه (:

برای من و خیلی های دیگه که کریسمس جزء جشنهای کودکی شون نبوده و خانواده شون هم اینجا نیست کریسمس علاوه بر هیجان دکور جدید شهر و خوردنی ها و نوشیدنی های ویژهء این روزها، بیشتر معنی «تعطیلی» می ده تا آیینهای ویژه. من و آقای نون هم از تعطیلی ها استفاده می کنیم و چند روزی می ریم به دیدار دوستانمون در شمال آلمان.

کریسمس رو به اونهایی که میلاد مسیح خوشحالشون می کنه تبریک می گم و برای اونهایی که مثل من صرفا تعطیل می شن تعطیلات خوبی آرزو می کنم. اگر هم جز هیچ کدوم نیستید امیدوارم همین جوری بهتون خوش بگذره.

راستی، شب یلدای عزیز هم که در راهه. من شب یلدا رو تقریبا به اندازهء نوروز دوست دارم. به نظرم یکی از زیباترین آیینهای ایرانی است. خوش بگذره به همگی (: 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 16:26  توسط من (روزمره نگار)  | 

آ/ف چند وقت پیش از من یک سوال پرسیده بود:" ببخشید فضولیه اما شما هم مثل تقریبا همه خارج رفته ها دیگه نمی تونید برگردید؟ نمی تونید یعنی از نظر درونی نمی تونید؟ یا می خوایید بیایید در ایران ادامه زندگی بدید؟  چون می گن باید از اینجا در رفت و دیگه هم برنگشت جز برای مسافرت."

جواب مطمئنی برای این سوال ندارم اما اون چیزی که فکر می کنم می نویسم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 15:5  توسط من (روزمره نگار)  | 

یکی از دوستان خانوادگی مون امروز از ایران می رسه به آلمان. برای یک عمل جراحی سخت و سنگین. از دیروز که شنیدم نمی تونم از فکر این زن بیرون بیام.

این دفعهء اول نیست. انگار خانوادهء ما و اونها مثل یک تیم مبارزه عمل می کنه در مقابل این بیماریهای سخت. بار اول ده سال پیش بود حدودا. سرطان سینه. تهران اومدنشون برای عمل بود و دکتر و آزمایش و کنترل و گریه و گریه و گریه. 

حالا بار دوم از تیمون فقط من هستم، از راه دور. سرطان جاش رو داده به یک غده روی گردن.

از دیشب تا حالا بیش از صد دفعه «برای همه» «بیش از هر چیزی» سلامتی آرزو کرده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 11:13  توسط من (روزمره نگار)  | 

پست قبلی رو وقتی نوشتم که مریض و دلخور و ناراحت بودم. انگار از منتنش هم پیداست. هنوز هم مریضم، حسابی و بدون آسپیرین و شربت سینه کارم نمی گذره. اما دلخور نیستم. ناراحت هم نیستم.

دوست دارم جریان «اتفاق ناخوشایند کاری» رو براتون بگم.شاید یه کم طولانی باشه ولی نتیجه اش برای خودم مهم بود، شاید به درد شما هم  بخوره.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 14:46  توسط من (روزمره نگار)  | 

چند روزی «خارج» بودم! برای کار و دیدار. از بخت خوش کار جایی بود که در آن دیدار عزیزان هم میسر بود. خوش گذشت. هر بار سفر به این شهر و بودن با این عزیزانم برای من شبیه سفر به ایران است. همان احساس خوب و همان دلتنگی ناگزیر وقت خداحافظی.

اما انگار که خوشی ها دیری نمی پایند. هنوز گرد سفر از تن نتکانده سرما خورده ام و هنوز ضعف سرماخوردگی از سر نگذرانده خبر ناخوشایندی گرفته ام (مربوط به کار). خبر ناخوشایند از یک در می آید و ذوق نوشتن از در دیگر می رود. این چند خط هم برای عرض ارادت به یاران شفیق این دنیایی مان (دنیای مجازی) نگاشته شد.

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 20:3  توسط من (روزمره نگار)  | 

ترس

یک پسر جوون که لباس کارگری تنش بود و یک چمدون گندهء عجیب همراهش، توی مترو جلوی ما نشست. مرتب با قفل چمدونش ور می رفت و سعی می کرد درش رو باز کنه. من و آقای نون با خنده گفتیم که احتمالا توش بمبه و ما هم به زودی به ملکوت اعلا می پیوندیم. خندیدم. چند دقیقه بعد که حواسم از موضوع پرت شده بود نگاهم افتاد به صندلی پسره که الان خالی بود و به چمدون که هنوز سرجاش بود. "چمدون بدون صاحب در مترو" برای من فقط یک معنی داشت. بوووووووووومب! چند ثانیه بیشتر طول نکشید که پسر رو روی صندلی کناری دیدم و فهمیدم که فقط جاشو عوض کرده و خیالم راحت شد. اما ترسی که توی اون چند ثانیه به جونم ریخت رو با هیچ کلمه ای نمی تونم توصیف کنم.

کشف

فکر کنم یکی از بزرگترین لذتهای بچه داشتن کشف دوبارهء دنیاست. این رو دیروز وقتی توی راه همیشگی و تکراری با یه بچهء یکی دو ساله هم سفر بودم احساس کردم. نگاه حیرت زدهء بچه وقتی مترو از تونل اومد بیرون بعد از مدتها حسابی هیجان زده ام کرد. 

احساس

من عبارت نسبتا بلند Public display of affection  رو یاد نگرفتم. خیلی ها مثل من ابراز احساسات در ملا عام یاد نگرفته اند. بوسیدن٬ نوازش کردن و در آغوش گرفتن جلوی همکار و دوست و آشنا همچنان برام خیلی خیلی سخته و دیدن انسانهای عاشقی که بدون توجه به جمع چند وقت یکبار بوسهء کوچیکی به لبهای هم می چسبونن برام خیلی لذت بخشه. شاید این هم با تمرین درست بشه. فکر کنم بشه.

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 16:31  توسط من (روزمره نگار)  | 

وقتی بری تو کنه قضیه می بینی «خارج» هم  اونجورا که می گن «خارجی» و «اعلا» نیست و مشکلات خودش رو داره. اینجا هم هنوز وقتی مهد کودک جدیدی نزدیک دانشگاه باز می شه فقط برای خانومهای شاغل نامه برقی می فرستن و خبر می دن.  وقتی یک سری جلسه می ذارن با موضوع « کارکردن و بچه داری، چطور می توان موفق بود» فقط به خانومها می گن بشتابید، بشتابید که با بچه هم می توان در کار پیشرفت کرد.

بله، در «خارج» هم بچه داری رو مخصوص زنها می دونن! گرچه که در قانون اومده پدر هم باید برای نگه داری بچه مرخصی بگیره* اما بازهم هر چیزی که مربوط به بچه داری می شه «فقط برای خانومها» می فرستن!

بله، اینجوریِ داستان!

*Elternszeit مرخصی است که مادر و پدر برای نگه داری از فرزندان می گیرن و بعد از تموم شدن مرخصی می تونن شغل قبلی شون رو ادامه بدن.  

پ.ن: بی بی مهتاب توی کامنتها وضع حقوق مادرها در ایران رو مقایسه کرده با وضع در کشوری مثل آلمان. مقایسه اش کاملا درسته ولی منظور من از این نوشته اصلا این مقایسه نبود. منظور من این بود که اینجا قانون عادلانه است و حقوق انسانها رو رعایت می کنه ولی با این وجود ذهنیت مردم در مورد بعضی مسایل هنوز  احتیاج به تغییر داره. 

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 14:8  توسط من (روزمره نگار)  |