تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

موقعی که من ایران بودم (تقریبا دو ماه پیش) یک بازی جدیدی راه افتاده بود به اسم «وطن» . احتمالا خیلی هاتون می دونید چی بود. من خودم دقیق یادم نیست ولی انگار قرار بود هر کسی بگه که وطن از نظر اون کجاست و اگر جنگ بشه چی کار می کنه و این حرفا. حالا برای چی یاد اون بازی افتادم؟ توی این چند هفته دوتا فیلم دیدم که منو یاد این بازی انداختن. اولی فیلم جدید انگ لی Lust, Caution  و اون یکی فیلم جدید رابرت ردفورد liones for lambs. اولی خیلی قشنگ بود و دومی اصلا جالب نبود. اما نکتهء مشترک هردو فیلم این بود که آدمهایی که می خواستن به وطنشون خدمت کنن و در نهایت به طرز بدی کشته می شن بدون اینکه تغییری در چیزی ایجاد بشه.

نمی دونم از ناامیدیه یا از دید منطقی یا از ترس یا... که مدت زیادیه کارهایی که توش جون انسانها برای تغییر دادن حکومت یا نجات وطن یا آرمانهایی شبیه به این به خطر میفته، بی فایده میان. به نظرم زنده موندن اون آدمها بیشتر فایده داره و خیلی وقتها هم تاریخ نشون داده که آرمانها پوچ از آب در اومدن و فقط اون وسط آدمها بودن که فدا شدن...

اگر دوست دارید بگید تا خلاصهء هر دوتا فیلم رو بنویسم. در مورد فیلم دوم شاید چیزکی توی یک پست جدا نوشتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 17:15  توسط من (روزمره نگار)  | 

من و احتمالا خیلی های دیگه دوستان و آشنایان مختلفی داریم. مثلا:

- دوستانی که باهاشون مرتب در تماسم. از حرف زدن و بودن باهاشون لذت می برم. توی شادی و غم جز اولین کسانی هستن که یادشون میفتم.

- دوستانی که از حرف زدن و بودن باهاشون لذت می برم ولی تماس کمی داریم. خیلی به یادشون میفتم و دنبال فرصت می گردم که ببینمشون.

- دوستانی که به دلیل اشتراکهایی مثل زندگی توی این شهر و ایرانی بودن و علاقه به تفریح دسته جمعی، با هم در تماسیم و مرتب همدیگر رو می بینیم. تا حالا پیش نیومده با این گروه درددل کنم.

و ....

یک دسته بندی کلی تر هم و وجود داره:

- کسایی که تا خوبی و خوشحالی و تفریح می کنی هستن و به قول معروف پایهء تفریحن. معمولا موقع مشکل نه من می رم سراغشون نه اونا علاقه نشون می دن.

- کسایی که تا وقتی مشکل داری باهات حال می کنن ولی وقتی مشکلاتت حل شد و می شد باهم تفریح کنین دیگه ازت خوششون نمی یاد!!!!

اگر فکر می کنید کسی تو دستهء آخر نمی گنجه بیاید تا نشونتون بدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 17:26  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. تا حالا چندین بار به چشماش دقیق شده بودم. مدل چشماش همچین هم قشنگ نیست ولی هم رنگش قشنگه هم یک برق خاصی داره. انگار همیشه آب توش باشه، یه جور قشنگی شفاف. از این شفاف بودن عجیب غریب خیلی خوشم میومد. دیروز که از مشکلات و خوبی های لنز طبی اش حرف میزد انگار یه سطل آب سرد ریختن رو سر من!

۲. سرم حسابی خلوت شده. رازش رو به شما هم می گم: پنج،شش، هفت، هشت سانت از موهاتون رو توی سلمونی جا بذارید، سر شما هم خلوت می شه!  کوتاه کردن موهام برای من اثر جادویی داره. هر وقت خسته می شم یاد اون روز میفتم که آقاهه موهام رو می چید حالم خوب می شه! انگار قسمتهای اضافی و خراب اعصابم رو هم باهاش چید (:

۳. آ/ف پیشنهاد داده داشتن یک باب وبلاگ رو هم به رزومه ام اضافه کنم. واقعا فکر خوبیه! حتما به قسمت فعالیتهای غیردرسی اضافه می کنم!

۴. از این پست به بعد جواب کامنتها رو توی کامنت دونی همون پست می نویسم. اگر دوست داشتید نگاه کنید (:

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 16:9  توسط من (روزمره نگار)  | 

از دیروز تا حالا توی فکرم چه جوری بیشتر و بیشتر از خودم تعریف کنم. از کاه کوه بسازم و کوه ها رو به بهترین شکل ممکن نمایش بدم و توضیح بدم. احتمالا تا الآن حدس زدید که من بدبخت باید یک رزومه بنویسم! به اضافهء یک نوشته که توش توضیح بدم چرا من خیلی به درد این دورهء آموزشی کمپانی mckinsey می خورم. به قول آقای نون آدم رزومهء خودش رو که می خونه می گه: بابا ای ول٬ یارو یه پا انیشتنه!

یکی از سخت ترین کارهای دنیا برای من٬ که در دست کم گرفتن خودم و کارهام و توقع زیاد داشتن از خودم خیلی ماهر هستم٬ هم همین بزرگ کردن یا شاید درست جلوه داده کارهایی است که انجام داده ام. اما چیزی که مدتهاست بهم ثابت شده اینه که مهم ترین هنر هر کس خوب present کردن یا عرضهء مناسب کارهاش و تواناییهاش است. البته مسلما این «عرضه و نمایش درست» شامل دورغ گفتن٬ دادن اطلاعات ساختگی یا گول زدن مخاطب نمی شه.

 اینقدر در دو سه ساعت سعی کردم جمله های درست و خوب و تاثیر گذار بنویسم که حرف زدن و نوشتن خودم هم یادم رفته!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 18:24  توسط من (روزمره نگار)  | 

شروع روزهای سرد برای من و سرماخوردگی به معنی شروع مبارزه است. مبارزهء ما همیشه طرح ثابتی دارد. او حمله می کند و من دفاع. قسمت زیادی از وقت هردوی ما صرف همین کشمکش می شود. نشانه های حملهء او معمولا مشابه است: گلو درد، بدن درد، خستگی و سنگینی سر و چشم. ابزارهای دفاعی من هم اینهاست: آسپیرین و ویتامین C ، بُخوور، آب نمک، چای گیاهی و هر روز صبح یک پرتقال!

امسال تا اینجای کار من برنده بوده ام و سرماخوردگی هنوز نتوانسته است مرا در خانه بخواباند اما به قول قدیمی های با ادب: شب دراز است و قلندر بیدار  و به قول قدیمی های کمتر با ادب!: نشاشیدی شب درازه!!!

پ.ن: دلم می خواد یک هفته برم خونمون (ایران) سرما بخورم، بهم رسیدگی بشه، خوب بشم و برگردم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 10:50  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. پستی که بعد از چند روز نوشته بشه حتما می شه «همه چیزانه». چیزی تو مایه های « رویدادهای هفتهء گذشته« راستی قیافه و صدای مجری رویدادهای هفتهء گذشته رو یادتونه؟

۲. خوبم. ممنون.

۳. "بستن هنر است." فرموده ای است از روزمره نگار. بله، بستن صفحه های وبلاگی که باز کردی بخونی و رفتن سر کارهایی که می دونی باید انجام بدی واقعا هنر است! اگر کلا باز نکنی که دیگه نگو!

۴. شبها قبل از خواب «مادام بوواری» می خونم و صبحها توی راه دانشگاه «بازماندهء روز». دیروز صبح داشتم چند دقیقه ای فکر می کردم نقش لئون، که ناخنهاش بلند بود توی این کتاب چی بود. یادم افتاد اون شخصیت مال داستان دیشب بوده! 

۵. من از روزی که یادم میاد با خودم بیش از هر کسی حرف می زدم ولی مثل هر کار دیگه ای نمی ذاشتم/ نمی ذارم تکراری بشه. هر بار که کتابی می خونم لحن حرف زدنم با خودم رو شبیه کتاب می کنم. «بازماندهء روز» با اون لحن بسیار رسمی جون میده برای این کار.

۶. کمتر از یک ماه دیگه باید با استادم برم یک meeting (ملاقات ترجمهء مناسبی نیست، پیشنهاد بدید) و اونجا باید نتیجهء آزمایشهای شش ماه گذشته ام رو ارائه بدم. البته واضح و مبرهن است که برای ارائه باید چیزی هم در بساط باشد. از این روست که بنده سعی برآن دارم که خود را بر امور کاری متمرکز کنم. مورد (۳) هم در همین راستا عرض شد! (در ادامهء مورد (۵)! )

۷. منتظر نظرات سبز شما هستم. لطفا رنگ نظر خود را با وب من، که بسیار سبز و زیباست، ست بفرمایید. با تشکر          روزمره نگار 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 11:22  توسط من (روزمره نگار)  | 

نه، من اصلا به یک ترکمون جدید در اعصابم احتیاج نداشتم ولی خب،انگار نظر من چندان اهمیتی هم نداره چون خودش اومد.

در واقع من از دیروز فکر می کردم حالم خوب شده و فکر کنم درست هم فکر می کردم. دلیل هم دارم.

پریروز که از خواب پا شدم و اصلا و ابدا صدام در نمی یومد منتظر شروع یک سرماخوردگی بودم. وقتی دیدم سرماخوردگی شروع نشد، دنبال دلیل دیگه ای گشتم و زود هم پیدا کردم. این عکس العمل همیشگی بدن بیجارهء من به استرس و غصه و چیزهایی از دست است. یعنی هروقت یکی از اینها یا چندتا شون زیاد بشن، من به درد گلو و خفه خون مبتلا می شم! خوب شدن درد هم نشونهء تموم شدن ناآرامی درونی است.

پس دیروز که مثل بلبل حرف می زدم حالم خوب بود! 

تاکید می کنم، من واقعا به کی ترکمون جدید احتیاج نداشتممممممممممممممممممم.....

پ.ن: فکر کن اومدی این پست رو نوشتی، بعد طرف میاد برات این کامنت رو می ذاره:

سلام
به شما از بابت وبلاگ زیبا ومفیدتون تبریک می گم امیدوترم روز به روز وبلاگتون پربازدیدتر وبهترتر بشه
موفقیت شما دوست عزیز آرزوی ماست
من هم به تازگیها یک وب سایتی رو راه اندازی کرده ام که خوشحال خواهم شد که سری به وب سایت بنده بزنید ونظرتون رو دربارش به من بگید

اگر هم تمایل به تبادل لینک داشته باشید اعلام فرمایید تا این کار صورت گیرد منتظر حضور شما دوست عزیز در وب سایتم هستم
متشکرم
موفق باشید

جداً مردم چی فکر می کنن؟ یعنی کلا فکر می کنن؟!

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 15:42  توسط من (روزمره نگار)  | 

این پست تمام و کمال تقدیم می شود به «آقای نون» که برای من «بهترین» است، یک «بهترین» به تمام معنا.

من گریه می کنم و با صدای تو دماغی می گم که از چه چیزهایی ناراحتم. سرم رو فرو می کنم تو بغلش و اشکهام خیسش می کنه. گوش می کنه و کم کم سعی می کنه وسط گریه منو بخندونه. خوبی هامو بهم می گه و آروم آروم اشکم رو بند میاره. زیاد ساده نیست!

آرومتر می شم و ساکت. مثل یک کارشناس عاقل و مثل یک دوست دلسوز و مهربون دونه دونه اشکالهای کارم رو میگه. چیزایی که به نظرش بهتره بازنگری بشه. من گوش می کنم. گاهی دوباره گریه شروع می شه و دوباره بند آوردن اشکها و ...

انگار آب گرم اعصاب رو نوازش می کنه. زیر دوش که هستم به همه چیز فکر می کنم و آب گرم با سخاوت به چشمهام و سرم و همهء بدنم آرامش می ده.

بیرون که میام شام روی میز آماده است و روی صندلی روبه روی من یک «بهترین» نشسته، یک «بهترین» به تمام معنا.

و این داستان تکرار می شود...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 13:55  توسط من (روزمره نگار)  | 

چهار سال پیش من برای ادامهء تحصیل به آلمان اومدم. از سال آخر دانشگاه برام مشخص بود که «من ادامهء تحصیل میدم. چه ایران، چه خارج» .به خاطر جو دانشگاه، که از کوچیک و بزرگ همه توش مشغول "apply" و پذیرش گرفتن بودن و علاقهء خودم به اینکه «جور دیگری زندگی کردن» رو تجربه کنم و دنیا رو ببینم، ایران موندن رو انتخاب نکردم.

الان که فکر می کنم اصلا نمی دونم چرا سال آخر دانشگاه اونقدر مطمئن بودم که « من باید ادامهء تحصیل بدم». شاید چون خانواده ام این گزینه رو خیلی تایید می کردن، یا چون دوستان صمیمی ام همین قصد رو داشتن و یا شاید چون امیدی به پیدا کردن کار مناسب نداشتم. اما بعد از تموم شدن فوق لیسانس می دونستم چرا می خوام ادامهء تحصیل بدم. چون فکر می کردم می خوام به کار کردن در دانشگاه ادامه بدم، مثلا استاد دانشگاه بشم. البته مسالهء بسیار مهم دیگه این بود که اقامت من در آلمان منوط به تحصیل یا کار بود که من تحصیل رو انتخاب کردم. 

این بار که ایران بودم، تب فراگیر ادامهء تحصیل بین هم سنها و دوستان و اطرافیانم توجهم رو جلب کرد. همکلاسی های لیسانسم که حوصله حل کردن تمرینها و نوشتن گزارشهاشون رو نداشتن و تا سرحد امکان همهء پروژه ها رو "می پیچوندن" کلاس کنکور رفته بودند و با رتبه های خوب فوق لیسانس قبول شده بودند! دوستای دیگه ای دارم که کارشون رو ول کردن یا نیمه وقت کردن و دانشگاه آزاد فوق لیسانس می گیرن. این یعنی درآمدشون رو کم کردن، مقدار زیادی هم هزینه می کنن و تقریبا همه شون هم از حالا می دونن که این هزینه بهشون بر نمی گرده چون حقوقشون بعد از فارغ التحصیلی تغییر زیادی نمی کنه. از اون بدتر کسایی هستن که در دانشگاه های خارجی (مثلا دانشگاه کانادایی ای که در قشم شعبه داره) ادامهء تحصیل می دن و هزینه هاشون سر به فلک می زنه.

نکتهء مشترک بین این دوستانم و آشنایانم این بود که هیچ کس به علت «علاقه به علم» و یا «بهتر شدن موقعیت کاری» ادامهء تحصیل رو انتخاب نکرده. برای بیکارها فوق لیسانس گزینهء مناسبی است برای «سرگرم شدن» و برای بقیه هم «باعث افزایش پرستیژ اجتماعی» حساب می شه.

فکر می کنم این روزها تحصیل کردن هم مثل خیلی چیزهای دیگه از مفهوم خودش تهی شده و هدفش رو گم کرده.

به قول برادرم:" یک لیسانس که واسه مامان گرفتم، یک فوق لیسانس هم می گیرم که بابا ناراحت نشه!!" 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 18:59  توسط من (روزمره نگار)  | 

این رو بخونید تا من هم یک داستان بگم براتون در همین مورد. البته داستان که چه عرض کنم، خاطره.

وسطای ماه رمضون (که من ایران بودم) توی واگن اول مترو (مخصوص خانومها) کنار دو خانوم و یک پسر بچه وایساده بودم. پسر بچه گرسنه بود و غرغر می کرد. یکی از خانومها بهش گفت: "چقدر غر می زنی. برو خدا رو شکر کن که از ۱۳ سالگی باید روزه بگیری. دختر بیچارهء من سال دیگه ۹ سالش تموم می شه و باید یک ماه تمام روزه بگیره. خیلی هم ضعیفه." من خودم رو وارد بحث کردم و گفتم:" ۹ سالگی برای دخترای عرب زمان پیغمبر سن تکلیف بوده، شما برای دخترتون عین پسرها همون ۱۳ در نظر بگیرید"

گفت:" آره، اتفاقا شنیدم که توی یک رساله ای هم همین رو نوشتن. واقعا هم براش زوده. من خودم الان خیلی معده درد دارم. یک بار دکتر گفت روزه گرفتن های بچگی ام تاثیر بدی داشته. حالا می ترسم دخترم هم همینطوری بشه. می ترسم روی درسش هم تاثیر منفی بذاره"

من خیلی خوشحال گفتم:" خب، پس به دخترتون بگید از سال دیگه روزه نگیره و صبر کنه هروقت توانش رو داشت و براش ضرر نداشت!"

زن یک مکثی کرد و گفت:" نه، آخه نمی شه که، حکم خداست. باید اجرا بشه. اون خودش هم دوست داره. یک کم باید تحمل کنه"

رسیده بودم به ایستگاه و باید پیاده می شدم. فرصت نشد به جز خداحافظی چیزی بگم. گرچه که چیزی هم نداشتم برای گفتن. به یک نادان چی می شه گفت.

دلم سوخت برای دخترٍ خانومه و برای خودمون و برای همهء کسایی که دارن تلاش می کنن آگاهی پخش کنن بین این همه جهل.

اون خانوم چادری نبود. ظاهر مذهبی هم نداشت. کسی بود شبیه بیشتر مردم اون شهر. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 16:44  توسط من (روزمره نگار)  |