تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

بیست و شش ساله شدن سخت نبود. شب خوابیدم٬ صبح که بیدار شدم بیست و شش ساله بودم!

می خواستم اینجا دسته گلی بگذارم و تقدیم کنم به خودم و خیلی ها اما فی ل تری ها گفتند نه!

حالا من  دسته گل بسیار زیبا و خیالی ام را تقدیم می کنم به همه آنهایی که از دیشب تا امروز یک سال بزرگتر شدند٬ به همه آنهایی که امروز بیست و شش ساله شدند و به همه آنهایی که یک «عشق» بیست و شش ساله دارند (: 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 12:48  توسط من (روزمره نگار)  | 

سلام (: من ایرانم و خوبم. نرسیدم خبری بدم ولی الان که دیدم برام پیام گذاشتید خیلی خوشحال شدم. ممنون.

روزها دارن زود می گذرن و چند وقت دیگه دوباره بر میگردم و روز از نو روزی از نو.

اگر اینجا رو خوندید و می تونید٬ پینگ دست شما رو می بوسه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 22:15  توسط من (روزمره نگار)  | 

اگر خدا بخواد و سر پروازم بلایی نیاد دارم می رم خونه٬ یعنی ایران یعنی پیش مامانم. امیدوارم خودم و چمدونها به سلامت برسیم. این سفر هم داستانی پیدا کرد که الان اصلا حال تعریف کردنش نیست. به امید خدا سالم بریم (من و وسایل!) و سالم برگردیم می گم براتون. عجالتا بگم: از شرکتهای ایتالیایی بلیط نخرید!

همین جا بمونید و خوب باشید و شاد. پستهای زیاد و خوب خوب بنویسید و به من هم سر بزنید. امیدوارم سلام بعدی از ایران باشه (:

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 23:33  توسط من (روزمره نگار)  | 

اگر ایتالیایی هستید، اگر هنرمند مشهوری هم هستید حتما بترسید و خودتان را از دسترس حضرت عزراییل دور نگه دارید. پاواروتی موفق به فرار نشد (به زبان ساده تر: در گذشت) ولی شما اگر وزن کمتری دارید شاید موفق شوید!

خواستم یه جوری بگم که اگه خبر رو نشنیدید مثل من که اول صبحی مسواک به دهن بی حرکت و شوکه جلوی تلویزیون نشسته بودم شوکه نشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 10:15  توسط من (روزمره نگار)  | 

 ما امروز سر ناهار فهمیدیم که روبرت رفته خونهء جدید. فیلیپ گفت:" پس ما رو دعوت کن خونهء جدیدت."

روبرت گفت:" باشه، جمعه خوبه؟" من گفتم نه. خلاصه قرار شد فردا بریم خونه اش. گفت:" خب وقتی میاین چی کار کنیم؟" بازیهای مختلف پیشنهاد شد و فیلم. گفت:" من شام نمی پزم ولی فر دارم و می تونیم پیتزای آماده بخریم و بپزیم"

من گفتم:" ما وقتی اولین بار می ریم خونهء کسی هدیه می بریم. شما چی؟" همه گفتن:" ما هم گاهی می بریم" و پرسیدن:" روبرت کادو می خوای؟" من:  روبرت گفت:"نمی دونم. بذار فکر کنم" فیلیپ پرسید:" اگه کادو بیاریم معذب می شی (احساس بدی پیدا می کنی)؟" روبرت گفت:" آره، لطفا کادو نیارید"

من کماکان:

* زندگی دیگران نام فیلم آلمانی است که امسال اسکار برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 14:26  توسط من (روزمره نگار)  | 

هم مدرسه ای٬ دوست و همسایه بودیم و حتی بغل دستی. دفعهء قبل رسیدم ایران بهش تلفن زدم. نه «آخی٬ آخی»*  گفتنش برام آشنا بود نه لحنش. خورد تو ذوقم ولی گفتم ببینمش بهتر میشه. ده دقیقه هم وقت نداشت همدیگر رو ببینیم. سه ساله ده دقیقه هم وقت نداره. من هم پیگیر نمی شم٬ از ترس اینکه بخوره تو ذوقم. 

دیروز برام نامه برقی داده که بابام رو دیده و گفته من دارم می رم و حتما ببینیم همدیگر رو و امیدواره از پارسال دلخور نباشم و ... جواب نوشتم که دلخور بودم ولی بیخیال! و بهت زنگ می زنم.

نامه برقی دوم ازش می رسید. نوشته:" آخی٬ حدس می زدم ناراحت باشی ولی...  الان برنامه ام شلوغ تر شده اما هم عادت کردم هم adapte** شدم. anyway امیدوارم که دیگه دلخور نباشی..."

این لحن برام غریبه است. ما قبلا با هم اینجوری حرف نمی زدیم...

* بعدا فهمیدم این «آخی» گفتن بی معنی از مجری های لوس شبکه های لوس آنجلسی به مردم سرایت کرده و فقط دوستم نیست که تکرار می کنه.

** فرق عادت کردم و adapte شدم رو هم نمی فهمم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 15:48  توسط من (روزمره نگار)  | 

به این نتیجه رسیدم امسال به جای شکلات برای پسر عموهام یک "کادو" سوغاتی ببرم. دلیل هم داره. اگر می خوای تو یاد بچه ها بمونی باید یه چیزی بسلفی! حالا یا وقت بذاری براشون ببریشون گردش یا مرتب ببینیشوم و باهاشون بگو بخند داشته باشی یا اگر مثل من دوری و سالی یک بار می بینی شون، کادو ببری!

دیروز یک ساعت و نیم تو دو تا فروشگاه بزرگ چرخ زدم و با دست خالی و البته چند تا ایده بیرون اومدم. اول فکر کردم چند سالشونه. نه و ده یا ده و یازده؟ نه، یازده زیاده دیگه اینقدر هم بزرگ نشده!  سوال بعدی: پسر ده ساله از چی خوشش میاد؟ جواب زود معلوم میشه: چه می دونم!!! ایدهء خوب: مدرسه ها به زودی شروع می شه یه چیزی برای مدرسه می خرم.

 سوال بعدی: چه چیزی؟ هر چیزی که می خوام وردارم ایران هم هست. یاد خودم میفتم وقتی نه سالم بود سال ۱۳۶۹. بعد از جنگ. عاشق لوازم تحریر بودم (هنوز هم هستم) ماژیکهایی که داییم آورد رو از ترس تموم شدن اینقدر کم استفاده کردم که خشک شدن. با خودکارای آکلیلی ام دفتر درسهایی که دوست داشتم خط کشی می کردم. به فکر نه سالگی خودم ماژیک و آبرنگ براشون ور میدارم. بعد یادم میفته که حتما بهترش رو دارن. این چیزا از دوبی میاد آخه! نهایتا یک ست نوشت افزار و قیچی و خط کش و ... می بینم که به عنوان ایدهء اول ثبت می شه.

فروشگاه بعدی قسمت اسباب بازی هم داره ولی قیمتهاش گرونه. اما بعضی از اسباب بازیهاش واقعا جالبن. دلم می خواد بعضی هاشو برای خودم بخرم! واااااااااای لگو. تو قسمت لگو از همه بیشتر کیف کردم و مصمم شدم بعدا یکی از این خفن هاشو - که گرون هم هست!- به خودم هدیه بدم! و درست در همین جا بود که ایدهک اصلی ام رو دیدم و اون هم یک بسته کوچیک لگو که باهاش می شه سه جور هواپیما درست کرد. البته طرحهای تفنگ و ماشین هم بود که من خوشم نیومد!

دیروز در مود تصمیم گیری و خرید نبودم اما فکر کنم لگو تصمیم نهایی باشه. خوبه؟ 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 11:29  توسط من (روزمره نگار)  | 

فکر کن! بری آمریکا، با امیرقاسمی عکس بگیری بذاری تو اورکات! فکر کن!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 17:52  توسط من (روزمره نگار)  | 

اخطار: به علت غیبت صغری! این پست طولانی خواهد بود

۱. فرهنگانه

دو تا کتاب خوندم و دو تا فیلم دیدم و نظرم رو براتون می گم.

مرشد و مارگریتا: اولش جالب بود. آخرش زیاد جالب نبود. به نظرم دلیل مشهور شدن کتاب بیشتر توقیف طولانی مدتش باشه تا محتواش. بد نبود ولی به اون خوبی که انتظار داشتم نبود.

سرخی تو از من (سپیده شاملو): از اینکه نویسنده تونسته بود بدون اشارهء مستقیم تمام موضوعهایی که برای داستانش لازم بود ولی اجازهء چاپ نمی گرفت رو به خواننده برسونه خوشم اومد. کتاب خیلی "زنانه" بود و فکر کنم زنهای مثل من که همیشه دارن با خودشون حرف می زنن از بعضی قسمتهای کتاب خیلی خوششون بیاد. برای روزهای دپ خوبه چون زنهای کمی تا قسمتی دپ! دیگه رو نشون می ده و آدم احساس خوبی بهش دست می ده. ارزشیابی کلی من: متوسط رو به ضعیف

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 10:43  توسط من (روزمره نگار)  | 

من عاشق تجربه کردنم. خیلی شجاع نیستم ولی از تجربه کردن و خاطره ساختن لذت می برم. خیلی چیزها رو هم که در لحظه خوشایند نیستن میذارم به حساب "تجربه شد برام" و "خاطره می شه" و این حرفها. اما عجالتا خواستم بگم در بعضی زمینه ها به اندازهء کافی خاطره و تجربه در طرح ها و رنگهای مختلف دارم و کافیه!!! از جمله در زمینهء اسباب کشی و زندگی موقت (ازدواج موقت نه ها!) در مکانهای موقت! 
+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 16:45  توسط من (روزمره نگار)  | 

امروز شهریور زیبا آغاز شد.

شهریور ماه منه (:

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 9:53  توسط من (روزمره نگار)  |