تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

سلام بر همگی

من برگشتم، خوشحال و خندان (: جای همگی خالی واقعا خوش گذشت و خستگی ام حسابی در رفت. با اینکه خیلی کار دارم که باید انجام بدم خیلی خوشحالم و با شوق و ذوق کارهامو انجام می دم (:

دلم برای اینجا و شما خیلی تنگ شده بود. همش دوست داشتم بیام ببینم کسی چیزی برام نوشته، بهتون سر بزنم ببینم در چه حال هستید و ... ولی امکانش کم بود و خودم هم جلوی خودم رو گرفتم! اینجوری احساش می کردم شما و این وبلاگ هم مجازی نیستین! که هر جا می رم بتونم با خودم ببرم!!!

خلاصه اینکه، مجازی های بسیار عزیزم شما از حقیقی هم حقیقی تر هستید برای من (:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 10:37  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. کار، کار، این کار واقعا نعمته. کار کنید تا فکر نکنید. تا فرار کنید از هرچی مزخرف که ممکنه به ذهنتون برسه و اونقدر گیر بده تا اشکتون رو در بیاره یا دیوونتون کنه. باور کنید خستگی بعد از کار زیاد خیلی بهتر از خستگی بعد از گریه و عصبانیت و ناراحتی زیاده.

۲. شمعها رو جمع کردیم. عکسها رفت تو کارتن. کارتن رفت تو زیرزمین. گلدونها باقی موندن. شاهدان خاموش و زیبای زندگی دوست داشتنی ما.

۳. اسمها از همه جا پاک شد. از روی در، از روی زنگ و از روی صندوق پست. حالا ما بی نام و نشان هستیم. کسی نمی دونه که چه روزی من اونجا بودم، چه روزی از اونجا رفتم و چه روزی بر خواهم گشت. هر چه بی نام و نشان تر بهتر. هر چه گم و گور تر، راحت تر، برای ما که زندگیمان شده است فرار کردن و مخفی کردن تا کمی، فقط کمی آنچه باشیم که می خواهیم. 

۴. از چندین چیز ناراضی ام و از خیلی چیزها راضی. این تعادل خوبی است. از این تعادل هم کمی تا قسمتی راضی ام.

۵. فردا این شهر و دغدغه هاش رو یک هفته به حال خودش می ذارم و می رم. چهارشنبه دوباره اینجا هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 12:3  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. من و اون آقا آخرین نفرهایی هستیم که می ریم تو فروشگاه. ساعت ۸ شبه و راس هشت درها بسته می شه. کت و شلوار خیلی شیکی پوشیده، رنگ کراواتش هم خیلی قشنگه. می ریم دو جهت مختلف، من سمت نونها اون سمت سبزیجات. دم یخچال پیتزا های آماده دوباره به هم می رسیم. با تردید به پیتزاهای مختلف نگاه می کنه. من همون اولی رو ور می دارم. یه نگاه می اندازه به من، یه نگاه به پیتزا، اون هم همونو ور می داره. تو صف جلوی منه. نگاه می کنم: یه پیتزای یخ زده، یک سالاد آماده برای یک نفر و یک دسر کوچیک برای یک نفر. تو دلم فکر می کنم: همیشه تنهایی؟

۲. هنوز متوجه سلام کردن پسر نشدم که نقشهء مترو رو بهم نشون می ده و اسم یک ایستگاه رو می گه. می فهمم که داره آدرس می پرسه و آلمانی اش هم تعریفی نداره. رو نقشه ایستگاه رو نشونش می دم و می گم جایی که وایساده اشتباهه باید جای دیگه ای سوار شه. به آلمانی تشکر می کنه ولی نمی ره. روم رو می کنم اونور. از کاراش یاد بچه لاتهای تهران میفتم. یه پاشو زده به دیوار و بر و بر منو نگاه می کنه. حدس می زنم افغانی باشه. تصمیم می گیرم باهاش حرف بزنم و حدسم رو امتحان کنم. به آلمانی می پرسم از کجا میای. متوجه می شه و می گه افغانستان. حدسم درست بود. حرفمون رو فارسی ادامه می دیم. می گه قاچاقی اومده از ایران. تهران بوده و قم. حسابی تهرانی حرف می زنه. از سفر قاچاقی اش می پرسم. می گه از کوها قاچاقی رفته ترکیه از اونجا یونان و از اونجا با قایق بادی! ایتالیا. اسم یونان به ایتالیا که میاد یاد قایقهایی می یفتم که هر سال غرق می شن و کلی آدم توشون می میرن. من می خوام از سفر و قاچاق بدونم اون می خواد مخ منو بزنه!!می پرسه تو هم قاچاقی اومدی؟ از سوالش تعجب می کنم و می گم نه! بعد خودم رو تصور می کنم! من، قاچاقی! اینقدر خوشحال و سرحاله که شک می کنم داستانهاش راست باشه ولی راسته، فکر کنم. متروی بعدی میاد. ازش خداحافظی می کنم بدون اینکه شماره تلفنم رو بهش بدم. لبخند گنده ای تحویلم می ده و خدا حافظی می کنه. 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 12:3  توسط من (روزمره نگار)  | 

بهترین خبر همین حضور توست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 11:15  توسط من (روزمره نگار)  | 

برادرم حال «آقای نون» رو می پرسه. می گم خوبه یه کم سرماخورده و نفس تنگی اذیتش می کنه ولی چیزی نیست.

چند روزی می گذره. صبح زود تلفن زنگ می زنه. مادر «آقای نون» با نگرانی ازش می پرسه چرا دل درد گرفته و چه بلایی سرش اومده. «آقای نون» خواب آلوده است و این شکلی می شه:   می گه دل درد نداشته و نداره و می خواد بخوابه! مادرش می گه که از دوستش شنیده!

نقش کلاغ: برادرم به دوست برادرم می گه، دوست برادرم تصادفا دوست «آقای نون» رو می بینه و بهش می گه. دوست «آقای نون» تصادفا مامان «آقای نون» رو می بینه و بهش می گه و البته واضح و مبرهن که اصل خبر هیچ ربطی به خبری که به گوش «آقای نون»  می رسه نداره !!!!

اینه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 16:52  توسط من (روزمره نگار)  | 

دلم خوش بود که در ایران دوباره «شرق» را می بینم. عمرش قد نداد.

عکس از اینجا

پ.ن: کسی می دونه با کی مصاحبه کرده بودن؟

پ.ن۲: تلفن زنگ می زنه. گوشی رو ور میدارم. جملهء اول اینه: بله من می دونم با کی مصاحبه کردن!!!!! بعد از یک تعجب کوتاه می زنم زیر خنده  الکی نیست من عاشقتم !  

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 17:14  توسط من (روزمره نگار)  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 10:41  توسط من (روزمره نگار)  | 

چند روزه می خوام بیام یک چیزی بنویسم که اون پست قبلی بره کنار. خودم هم وقتی می بینمش ناراحت می شم!

همونجور که پیداست «من می تونم کار کنم» و «حالم خوب شده» (:

فعلا این باشه تا بعد...

پ.ن: به این وبلاگ سر بزنید و فراخوان حمایت از دانشجویان دربند رو ببینید و شما هم بپیوندید. کار کم فایده کردن بهتر از هیچ کار نکردنه (خطاب به خودم و اونایی که این کار رو کم/بی فایده می دونن)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 17:44  توسط من (روزمره نگار)  | 

من نمی تونم کار کنم. دکتر به حرفهام گوش نداد. تند و تند بخیه ها رو کشید و فشارم رو گرفت و گفت برو پیش یک دکتر قلب. من که از مسافرت برگشتم نتیجه شو برام بیار.

خیلی خوشحال بود که داره می ره مسافرت. منشی اومد و پرسید برای گرفتن تست حساسیت وقت هست. نگاهی به ساعتش کرد و گفت نه. تعطیلات یک ساعت دیگه شروع می شه! می خواستم بگم چقدر احساس ضعف می کنم و سرم سنگینه. پرسید ورزش می کنی؟ گفتم نه. گفت باید بکنی!

باهام دست داد. برام آخر هفتهء خوبی آرزو کرد و بهم لبخند زد. حالا من موندم و تپش قلب و سردرد و ...

 

پ.ن: آقا معذرت. من اون موقع که این رو نوشتم حالم بد بود ولی الان خوب شدم. مرسی از اینهمه توجه! شرمنده شدم از کارم. فکر نمی کردم کسی نگران بشه. بخیه هم قضیه اش مال یک هفته قبله! الان همه چی مرتبه (:

  

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 14:20  توسط من (روزمره نگار)  | 

کلاس تموم شد و نتیجه گیری هم انجام شد:

نتیجه گیری مختصر و مفید: بله، برداشتن عینک بدبینی! خیلی تاثیر داره و کلاس دیروز هم برام مفید بود.

نتیجه گیری مفصل و مفید همراه با تحلیلهای شخص خودم!: بیشتر این توصیه های کلیشه ای حال به هم زن که آدم رو یاد قیافه و لبخندهای فرزاد حسنی می اندازن!!! درستن و مفیدن. البته موضوع کار دیرزو هم جالب تر از روز قبل بود البته باحوصله بودن من هم تاثیر زیادی داشت. در عین حال حرفهای روز اولم هم چندان غلط نبود چون وقتی همه نمونه کارهای قبلی شونو نشون دادن که اصلاح بشه مال من جز خیلی خوبها بود و استاد و بچه ها از پیشنهادهایی که به بقیه می دادم هم استقبال می کردن. پس حق داشتم بگم خیلی از حرفهای استاد به ذهن خودم هم می رسه. اما هیچ کدوم از اینها دلیل نمی شه که کار برگزار کنندهء این کلاسها بیخود و بی فایده بوده. چرا؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 10:44  توسط من (روزمره نگار)  | 

دارم این قضیهء عینک و اینا رو امتحان می کنم. همین که می گن عینک خوش بینی بزنید. داستان اینه که من دیروز تمام مدت که سر این کلاس نشسته بودم تو دلم غر می زدم و دعا دعا می کردم که زودتر تموم بشه. مرتب هم به «این لوس بازی ها» که این «خارجی ها» اینقدر عاشقش هستن فحش می دادم! دو روز وقت آدم رو (که من معمولا صرف وبلاگ خونی و اینترنت بازی! می کنم) می گیرن که بهت بگن چه جوری presentation بهتری بدی! این چیزایی که این می گه که به فکر خودم هم  می رسه و ....!!

اینا مال دیروز بود. امروز با اینکه مجبور بودم برای کلاس از خواب نازنینم هم بزنم و پول هم خرج کنم که زودتر برسم دانشگاه، سعی کردم این عینک بدبینی ام !!! رو بردارم و ببینم حالا این کلاس واقعا به دردی می خوره یا نه. از اونجا که تجربه به من نشون داده آلمانی ها کار بی دلیل نمی کنن! گفتم بذار دقت کنم ببینم دلیل این کارشون چیه! الان هم در زنگ تفریح دارم اینا رو می نویسم. کلاس امروز که تموم شد نتیجه رو به اطلاع شما خوانندگان عزیز می رسانم!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 11:14  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. گفتم که این وبلاگ دوست خوب منه! این هم یک دلیل: این خانوم عمه شده و خیلی خیلی خوشحاله و فوری اومده به من هم خبر داده که من هم خوشحال بشم (: و واقعا خیلی خوشحال شدم. از چند تا چیز. یکی از اینکه حنا خانوم عمه شده و بچه سالم بوده و همه چی خوبه (: یکی دیگه هم از اینکه من رو اونقدر دوست خودش دونسته که زود بیاد خبر خوب رو بهم بگه. این موضوع خیلی امیدوار کرد منو.

۲. در پیچوندن لذتی هست که در انتقام نیست!!!!!!!!!! در رفتن و پیچوندن! آرامش خاصی می دن به آدم. همین که تصمیم می گیرم یک کاری رو بپیچونم اونقدر احساس آرامش می کنم که نگو. البته فکر کنم این احساس مربوط به آدمایی مثل منه که توانایی شون در پیچوندن نزدیک به صفره!

۳. یک دورهء دو روزه باید بگذرونم که توش یاد می دن چه جوری آدم presentation های بهتری درست کنه و چه جوری بهتر سخنرانی که و presentation رو ارائه بده و این حرفا. به عنوان اولین تمرین باید دو نفر دو نفر جلوی بقیه به اندازهء یک دقیقه در مورد کارمون توضیح می دادیم. پارتنر من یک چینی بود. دقت کنید به دیالوگها:

دیالوگ (۱)

پسر آلمانی ۱: سلام اینجا چی کار می کنی؟

پسر آلمانی ۲: سلام، اومدم استادم رو ببینم.

پسر آلمانی ۱: ا، اینجا کار می کنی، کارت چیه؟

پسر آلمانی ۲ کارش رو توضیح می ده.

دیالوگ (۲)

پسر چینی: سلام، حالتون چطوره؟

من: ممنون شما چطورید؟

پسر چینی: خوبم ممنون. خیلی وقته که شما رو ندیدم.

من: بله! ( تو دلم: برو سر اصل مطلب دیگه!!! یک دقیقه تموم شد که!)

پسر چینی: چه کار می کنید؟

من بالاخره کارم رو توضیح می دم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 15:28  توسط من (روزمره نگار)  |