گذشت ده سال رو احساس نکردم برای همین باورش برام سخته. ده سال پیش من کلاس سوم دبیرستان بودم، رای اولی بودم (هر چند که اون دوره رای اولی ها ارج و قرب خاصی نداشتن و از دورهء بعد همه تحویل گفتن اونا رو)، جوگیر بودم، امتحان ورود به پیش دانشگاهی داشتم، امیدوار بودم، مشتاق بودم، روزنامه می خوندم، فکر می کردم همه چیز با رای ما بهتر می شه، ایران بودم...
امروز من هنوز دارم درس می خونم، گیرم هی پشت سر هم مقطع عوض کرده باشم و بالاتر رفته باشم، هنوز رای میدم و به تاثیر رای دادن اعتقاد دارم و خوشحالم اولین رای زندگی ام رو به کسی دادم که واقعا به قدرت و ارزش «رای» باور داشت. هنوز خاتمی رو دوست دارم هم به عنوان یک ایرانی معمولی هم به عنوان «رییس جمهور سابق ایران»، کمتر امیدوارم و کمتر مشتاق.
خوشحالم که زمان خاتمی دانشگاه رفتم و خوشحالم که زمان خاتمی عاشق شدم تا برای خوردن آش رشته، تو هوای دو نفره، تو پارک طالقانی چک و سیلی نخورم.
درست یادم نیست اون روز جمعه چه تصوری از آینده داشتم اما مطمئنم پر از امید بود و باز هم مطمئنم اگر کسی عکسی از امروز جلوم می ذاشت باور نمی کردم.
امروز هیچ تصوری از ده سال آیندهء «ما ایرانی ها» ندارم. حالا دیگه یاد گرفتم که می شه به فاصلهء یکی دو ماه همه چیز عوض بشه و در جایی به اسم ایران هیچ چیز غیرممکن نیست و هیچ چیز عجیب نیست. شنیده بودم که آمریکایی ها می گن: Impossible is nothing توی ایران هم به نظر من این جمله صادقه اما نمی دونم چرا وقتی آمریکایی ها می گن سرشار از انرژی و شوق پیشرفت می شم ولی وقتی به ورژن ایرانیش فکر می کنم ترس وجودم رو می گیره.
تا ببینیم سال ۱۳۹۶ کجا استاده ایم...