تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

تازگیها مشغول یک تمرین جدید هستم: تمرین جواب ندادن به سوالاتی که خوشم نمیاد و حرف نزدن در مورد مسایلی که به هر دلیل حوصلهء اونها رو ندارم. موارد مهم هم ایناست: بمب اتم! برنامهء اتمی ایران، احمدی نژاد، اسلام و چیزایی از این دست. 

دیروز سعی کردم و جواب داد: وسط یک کار مشترک علمی، کسی که همکارم بود مرتب سوال می پرسید و مثلا نظرم رو می پرسید در مورد سیاست ایران در مسالهء اتمی!!! چندبار گفتم صبر کن الان باید حواسم جمع باشه و چند بار هم موضوع رو عوض کردم، بالاخره ول کرد!! شاید یک کم که شجاع تر بشم روم بشه بگم که من الان علاقه ای به این بحث ندارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 11:49  توسط من (روزمره نگار)  | 

حالا کمی بهتر شدم و می تونم در موردش بنویسم. یکی دو روز اول که رسیده بودم کمی تا قسمتی حالم گرفته بود از برگشتن اما حالا همه چی عادی تر شده. خدا بیامرزه پدر عادت رو. فکر می کردم اروپایی هایی که از تعطیلات بر می گردن آلمان این احساس من رو ندارن اما امروز از یک پرتغالی و یک اسپانیایی هم شنیدم که اونا هم برگشتن براشون سخته و روزای اول حال و حوصله ندارن.

ایران بهم خوش گذشت. خیلی کوتاه بود ولی خوب بود. دوستامو دیدم و با خانواده ام بودن و همهء اینا خیلی آرامش داد بهم. از اینکه هنوز با دوستام بهم خیلی خوش می گذره کیف کردم. از بودن با آدمهایی که به خاطر وجه اشتراکهامون باهاشون دوست شدم و نه اجبار فرار از تنهایی لذت بردم و حسابی حرف زدم، حرف شنیدم، درددل کردم و درددل شنیدم. بعد از سالها با همکلاسی های دبیرستانم دور هم جمع شدیم و نزدیکی ای که بینمون بود شگفت زده ام کرد. همه خیلی راحت در مورد خودشون حرف می زدن. قبل از دیدنشون فکر می کردم حداقل چندتایی شون شبیه آدمهای عجیب و غریب تو خیابون لباس پوشیده باشن اما اصلا اینطور نبود. همه شیک، ساده و دلپذیر بودن. تا اینجا هم همه به جاهای خوبی رسیده بودن. از دیدن ۱۰-۱۲ نفر دیگه که با من خیلی فرق نداشتند و  ندارند احساس خوبی داشتم.

من اینجا-در آلمان- تنها نیستم. دوستانی دارم که باهاشون بیرون می رم، تفریح می کنم و ... اما دلیل آشناییمون ایرانی بودن بود و از بین جمع چندین نفری ایرانی ها هم با چندتایی صمیمی تر شدم اما با هیچ کدوم احساسی که با دوستان قدیمی ام دارم تجربه نکردم.    

درددل با مامان و بابا و خواهرو برادر و عمه ام هم جای خودش رو داشت. اما این وسط چیزی که برام از همه جالبتره خود «ما» است، «من» و «او». ما هم در ایران یک شکل دیگریم. شکل احساس و رابطه مون عوض می شه و خیلی شبیه می شه به قبل. ما تو ایران شبیه قبلنا می شیم و من این رو دوست دارم. 

خسته شدم از تایپ کردن، بقیه اش باشه برا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 18:15  توسط من (روزمره نگار)  | 

« تو می خوای یک کار دیگه* بکنی اما صد تا (حدودا صد تا!) کار دیگه هست که تو  باید انجام بدی. این صد تا کار نسبت به اون یک کار خیلی اولویت دارند، پس به اونها برس!»

از دیروز یکی - دو - سه- چهار- پنج بار!! این رو به خودم توضیح دادم و  نتیجه هم بد نبوده. آخه بگی نگی تو ترکم**! 

* کار دیگه: اینترنت بازی و انواع وقت تلف کنی

** ترک: ترک مورد اول!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 15:38  توسط من (روزمره نگار)  | 

من برگشتم. خیلی خوب بود ولی الان یک کم تو حالت شوک «وقتی آدم از ایران بر می گرده» هستم! این دفعه از پارسال دلتنگ ترم. شاید چون سفرم کوتاه بود. گفتنی زیاد دارم اما نمی دونم چقدرش رو بنویسم و چقدرش بمونه. فعلا که دو شب بی خوابی حسابی خسته ام کرده.

اینجا دوباره مرتب می شه، کامنتها و ای میلها جواب داده می شه و دوباره « روزمرگی آغاز می شود».

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 21:45  توسط من (روزمره نگار)  | 

نمی دونم دیر شده یا نه اما من تازه امروز وقت کردم تو بازی شب یلدا شرکت کنم. و اما چیزایی که شما در مورد من نمی دونید! خب خیلی زیادن اما ۵ تاشون:

۱. از ۹ ماهگی تا امروز یک ریز حرف می زنم! تو فامیل من از همه زودتر شروع به حرف زدن کردم و هنوز هم باقدرت روز افزون فعالم!

۲. تا سن ۲۳ سالگی از غذا خوردن بدم میومد و گاهی هم نفرت داشتم. آن زمان یکی از بزرگترین آرزوهای من درک لذت غذا خوردن بود که البته این آرزو برآورده شد!

۳. به کرم دست اعتیاد دارم. یعنی بیش از روزی ۷-۸ بار کرم میزنم.

۴. با اینکه حافظه ام چندان قوی نیست هر چیزی که ریتمیک باشه خیلی زود حفظ می شم و یادم هم نمی ره. با توجه به همین استعداد! شعر خوانندگان عزیز لوس آنجلسی رو از خودشون بهتر حفظم!!!

۵. سوم دبستان که بودم یک کتاب می خوندم در مورد اکتشافهای بزشکی و گیر داده بودم به مامانم که یه چیزی که دوست داره بگه تا من کشف کنم و بعد تقدیم کنم به اون!!!

از ژرمنستان ممنونم که من رو دعوت کرد و معذرت که دیر شد امیدوارم بیات نشده باشه!!!

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 9:25  توسط من (روزمره نگار)  |