برای همهء اونایی که خارج از ایران هستن تعطیلات خوبی آرزو می کنم و به همهء اونایی که داخل ایران هستن مژده می دم که: من دارم میااااااام
تو انتخابات ریاست جمهوری موفق به زدن مخ دو تن از دوستان شدم و در این انتخابات هم نهایت تلاش خودم رو -از راه دور- می کنم که خواهرم و دوستام برن رای بدن. از اونجایی که «او» قبل از من میره ایران و به رای دادن میرسه، طی یک جلسه که در مک دونالد! برگزار شد سعی کردم مخ اون رو هم بزنم و حتی دو تا گاز آخر ساندویچم رو هم در این راه باج دادم ولی در نهایت به این نتیجه رسید که من دارم « پیریزنتش می کنم»!!!!!!
اما خب تقارن این جلسه با مسالهء «هق هق» (پست قبلی) باعث شد که یک ریز بگه دست از این جو گیر بازی ها بردار!
همهء اینا رو نوشتم که اولا بگم : رای بدهید چرا که مهم می باشد. تکبیر!
و دوم اینکه: عزیزم اگه قبل از بسته شدن حوزه های رای گیری این رو خوندی، برو و به یاد من که دستم از دنیا کوتاهه یک رای به لیست اصلاح طلبها بده! اگه «اون دوستت» رو هم با خودت ببری که دیگه محشر می شه!![]()
پ.ن: من شخصا از این شعری که تو پوستر اصلاح طلبها نوشته خوشم میاد ولی نمی دونم چه تعدادی از مردم جامعه می تونن باهاش ارتباط برقرار کنن. نکنه باز اینا یادشون رفته کی قراره بهشون رای بده؟
نمی خواستم اینا رو بنویسم اما می نویسم. دلیل نوشتنش اینه که اگه یه وقت کسی احساسی شبیه من داشت و احتمالا گذرش به اینجا هم افتاد بدونه که تنها نبوده در این احساس. من وقتی دیشب فهمیدم که «فقط من نیستم که...» حالم بهتر شد.
چه احساسی؟ هفتهء دیگه دارم میرم ایران، خونه، و اصلا خوشحال نبودم. نه تنها خوشحال نبودم بلکه اضطراب هم داشتم. از همه چیز. احساس کسی رو داشتم که می خواد بره یک جای ناآشنا و ناامن و نمی دونه چه چیزی اونجا در انتظارشه. فکر کنم کسی که تو ایرانه و اینا رو می خونه فکر کنه نویسندهء اینها یا خیلی لوسه یا خیلی دیوونه. اما این بیماری دور بودن و فقط از طریق اینترنت در جریان بودنه. وقتی هر روز صبح تک تک وب سایتهایی که می خونی پر هستند از خبر بگیر و ببند و زندان و شکنجه و فقر و... کم کم یادت می ره که چیزی به جز این هم در زندگی اون مردم هست. شادی هایی هست که « اگه اونجا نباشی توشون شریک نیستی» . همهء اینها باهم آدم رو از واقعیت دور می کنه. همین می شه که مرتب با خودت فکر می کنی: این کت رو با خودم ببرم؟ می شه تو خیابون پوشید؟
مثل آدمی که سالها از همه چیز دور بوده. حالا می فهمم چرا ایرانی هایی که سالها خارج از ایران هستن و نمی تونن برگردن از نظر بقیه « اینقدر چرت و پرت می گن»! چون از واقعیت دورن و فقط از طریق اینترنت در تماسن و اون هم نتیجه ای جز توهم به بار نمیاره. البته منظور من اصلا این نیست که خبرایی که منعکس می شن واقعی نیستن. چرا، هستن. اما اینها تمام زندگی مردم اون کشور نیست و زندگی تمام مردم اون کشور هم نیست. ما از دوستی ها و شادی ها جا می مونیم و فقط شریک خبرهای ناخوشایند می شیم.
سعی کردم با هق هق دیشب ترس و اضطرابم رو بریزم بیرون و آروم باشم. به روزهای خوب با خانواده و دوستام فکر کنم، به همهء اونایی که منتظر دیدنشون هستم و به جز یکی دوتا وبلاگ، به هیچ وب سایت خبری هم سر نزنم!!
امروز ۲۶ سال شد که پدربزرگم فوت کرده. هنوز همه با حسرت می گن که چه حیف بود و چه زود مرد و چه ناگهانی مرد. هنوز هم تو هر شادی ای همه جاش رو خالی می کنن و برای ما می گن که اگه بود چه خودکشی ها! که برای نوه هاش نمی کرد.
مادربزرگم، که قبل از فوت پدربزرگم خیلی اهل سفر بود، بعد از مرگش دیگه مسافرت خارج از ایران نرفت تا اینکه عروسی دخترخاله ام اعتصابش رو شکست. این دخترخاله ام در برآورده کردن آرزوهای مادربزرگم و خاله هاش و... نقش برجسته ای داشته. اولین نوه بوده، اولین نوه بوده که ازدواج کرده، بچه دار شده و الان مادربزرگم بی صبرانه منتظر دیدن نتیجهء دومش است!
هرسال ۱۶ آذر هرجای ایران باشیم، خودمون رو میرسونیم تا جمع بشیم و گردهمایی خانوادگی ما روح پدربزرگم رو شاد کنه. هرکس هم که نتونه بیاد با یک تلفن نشون میده که به یاد همه هست.
امروز هم همه چیز مثل همیشه است گرچه که مهمونها کمتر شدن.وقتی زنگ زدم همه برای قیمه و سالاد خوشمزه و سبزیهای تازه جای من رو هم خالی کردن. مادربزرگم ازم پرسید درسهام چطورن. گفتم بد نیستن. گفت: بابابزرگ از اول هم گفت «این» یه چیزی می شه. دیدی راست گفت. همیشه راست می گفت.
پ.ن: نشد! حتی چونه هم زدم! سعی کردم تمام رویی که دارم جمع کنم و حرفی که، به نظر خودم، گفتنش حقمه بگم. الان احساسم مثل وقتایی است که از جلسهء امتحان میومدم بیرون. دستام یخ زده، حسابی عرق کردم، سرم درد می کنه و برای انجام هیچ کاری تمرکز ندارم. اضطراب همیشه من رو خسته می کنه. تجربهء جالبی بود. نتیجهء مثبتی نداشت ولی مفید بود. یک چیزایی تو مایه های اولین قدم آگاهانه به دنیای بزرگسالی و این حرفا. ولی حیف شد ها...
یکی از بهترین تجربه های عمرم مدت ۸ هفته ای بود که در آلمان کلاس زبان رفتم. یک کلاس زبان خیلی ارزون که بعدا فهمیدم مخصوص پناهنده هاست و کسانی که می خوان به نحوی پاس آلمانی بگیردند. اونجا اولین جایی بود که من در زندگی ام با آدمهای غیر دانشگاهی درس می خوندم و وقت زیادی رو می گذروندم. آدمهایی که اصلا انگلیسی بلد نبودن و آلمانی رو هم تازه داشتن یاد می گرفتن. توی همین کلاس زبان بود که با یک خانوم تایلندی آشنا شدم. چهار سال بود که با شوهر آلمانی اش آلمان زندگی می کرد و از من کمتر آلمانی بلد بود. می گفت که شوهرش کمی تایلندی بلده! «کمی»!
از این کلاس زبان خیلی خاطره دارم و دلم می خواد راجع به تک تک آدمهاش بنویسم. با اینکه ۸ هفته بیشتر باهاشون هم کلاس نبودم، هنوز بهشون فکر می کنم، دلم می خواد بدونم چی کار می کنن، کلاس رو تا آخر ادامه دادن، آلمانی یاد گرفتن...
به قول هولدن کالفید: هیچ وقت ماجراهاتو تعریف نکن، چون اونوقت دلت تنگ می شه. راست می گه. منم دلم تنگ شد.
نه نه، اون آقا بیکاره که هر روز سر کوچه وایساده و زنجیر و تسبیح می چرخونه این رو نگفته.شخص گوینده راننده تاکسی هم نبوده. شخص گوینده کسی نبوده جزززززززززززز : منوچ متکی خودمون! (+ )!
۲. خواهران و برادرانی که ساکن آلمان، خوانندهء این وبلاگ و باردار (البته فقط خواهران!) هستید خبر خبر: تا آخر امسال نزایید که موجب خسران و ضرر است و در طالع بینی مجلس آلمان آمده است که : هر کودکی که از اول سال ۲۰۰۷ به دنیا آید والدین خویش خوشبخت نماید و همانا پول بیشتر باشد که به جیب والدین سرازیر شود از برکت قانون جدید*!
* از سال ۲۰۰۷ «پول والدین» یا Elterngeld زیاد می شه و از حالا پدر و مادرها به دنبال راهای بی خطر برای عقب انداختن تولد بچه ها شون هستن


