تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

به قول هنرمند عزیز کشورمون! اندی عزیز «دارم میرم به تهرون، دارم میرم به تهرون» بله فردا بالاخره دارم میرم به تهرون.

برای همهء اونایی که خارج از ایران هستن تعطیلات خوبی آرزو می کنم و به همهء اونایی که داخل ایران هستن مژده می دم که: من دارم میااااااام  

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 22:13  توسط من (روزمره نگار)  | 

خب من اگه یک هفته زودتر می رفتم ایران حتما رای می دادم. کلا من انسان رای بده ای! هستم و به جز دو بار، فکر کنم، همیشه رای داده ام. دلیلم هم اینه که آقا من که جربزهء تو خیابون مشت هوا کردن ! (این اصطلاح کپی رایت داره و به مادربزرگ اینجانب تعلق داره!) رو ندارم، از کمیته و زندان رفتن و کتک خوردن و ستاره دار شدن و هزار کوفت و زهرمار دیگه ای که با دلیل و بی دلیل سر ملت میارن هم می ترسم و در عین حال اوضاع و احوال مملکت و کی اومد سر کار و کی رفت هم برام مهمه پس میرم رای میدم!  از وقتی هم اومدم اینجا بیشتر و بیشتر مطمئن شدم که قضیهء زیر سوال بردن مشروعیت نظام با کم شدن رای ها و ... چیزی بیش از کشک نمی باشد!  

تو انتخابات ریاست جمهوری موفق به زدن مخ دو تن از دوستان شدم و در این انتخابات هم نهایت تلاش خودم رو -از راه دور- می کنم که خواهرم و دوستام برن رای بدن. از اونجایی که «او» قبل از من میره ایران و به رای دادن میرسه، طی یک جلسه که در مک دونالد! برگزار شد سعی کردم مخ اون رو هم بزنم و حتی دو تا گاز آخر ساندویچم رو هم در این راه باج دادم ولی در نهایت به این نتیجه رسید که من دارم « پیریزنتش می کنم»!!!!!!  اما خب تقارن این جلسه با مسالهء «هق هق» (پست قبلی) باعث شد که یک ریز بگه دست از این جو گیر بازی ها بردار!

همهء اینا رو نوشتم که اولا بگم : رای بدهید چرا که مهم می باشد. تکبیر!

و دوم اینکه: عزیزم اگه قبل از بسته شدن حوزه های رای گیری این رو خوندی، برو و به یاد من که دستم از دنیا کوتاهه یک رای به لیست اصلاح طلبها بده! اگه «اون دوستت» رو هم با خودت ببری که دیگه محشر می شه!

 

پ.ن: من شخصا از این شعری که تو پوستر اصلاح طلبها نوشته خوشم میاد ولی نمی دونم چه تعدادی از مردم جامعه می تونن باهاش ارتباط برقرار کنن. نکنه باز اینا یادشون رفته کی قراره بهشون رای بده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 13:57  توسط من (روزمره نگار)  | 

تمام دیروز اونقدر مضطرب بودم که اصلا نتونستم کار کنم. با مریم حرف زدم. بهم گفت overwhelmed شدی. هولی. راست هم می گفت. بعد از مدتها حرف زدنمون مثل قبلنا خیلی به دلم نشست و آرومم کرد. اما بازم آخر شب کارم کشید به گریه. هق هق هق هق ...

نمی خواستم اینا رو بنویسم اما می نویسم. دلیل نوشتنش اینه که اگه یه وقت کسی احساسی شبیه من داشت و احتمالا گذرش به اینجا هم افتاد بدونه که تنها نبوده در این احساس. من وقتی دیشب فهمیدم که «فقط من نیستم که...» حالم بهتر شد.

چه احساسی؟ هفتهء دیگه دارم میرم ایران، خونه، و اصلا خوشحال نبودم. نه تنها خوشحال نبودم بلکه اضطراب هم داشتم. از همه چیز. احساس کسی رو داشتم که می خواد بره یک جای ناآشنا و ناامن و نمی دونه چه چیزی اونجا در انتظارشه. فکر کنم کسی که تو ایرانه و اینا رو می خونه فکر کنه نویسندهء اینها یا خیلی لوسه یا خیلی دیوونه. اما این بیماری دور بودن و فقط از طریق اینترنت در جریان بودنه. وقتی هر روز صبح تک تک وب سایتهایی که می خونی پر هستند از خبر بگیر و ببند و زندان و شکنجه و فقر و... کم کم یادت می ره که چیزی به جز این هم در زندگی اون مردم هست. شادی هایی هست که « اگه اونجا نباشی توشون شریک نیستی» . همهء اینها باهم آدم رو از واقعیت دور می کنه. همین می شه که مرتب با خودت فکر می کنی: این کت رو با خودم ببرم؟ می شه تو خیابون پوشید؟  مثل آدمی که سالها از همه چیز دور بوده. حالا می فهمم چرا ایرانی هایی که سالها خارج از ایران هستن و نمی تونن برگردن از نظر بقیه « اینقدر چرت و پرت می گن»! چون از واقعیت دورن و فقط از طریق اینترنت در تماسن و اون هم نتیجه ای جز توهم به بار نمیاره. البته منظور من اصلا این نیست که خبرایی که منعکس می شن واقعی نیستن. چرا، هستن. اما اینها تمام زندگی مردم اون کشور نیست و زندگی تمام مردم اون کشور هم نیست. ما از دوستی ها و شادی ها جا می مونیم و فقط شریک خبرهای ناخوشایند می شیم.

سعی کردم با هق هق دیشب ترس و اضطرابم رو بریزم بیرون و آروم باشم. به روزهای خوب با خانواده و دوستام فکر کنم، به همهء اونایی که منتظر دیدنشون هستم و به جز یکی دوتا وبلاگ، به هیچ وب سایت خبری هم سر نزنم!!   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 13:34  توسط من (روزمره نگار)  | 

خیلی بی شرمن اینا! خیلی! واقعا ازشون متنفرممممممممممممممممممممممم
+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 11:23  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱۶ آذر روز دانشجو است. این رو چندین سالی می شه که فهمیدم. اما خیلی خیلی قبل تر از اون، روز ۱۶ آذر برای من مفهوم خاصی پیدا کرد: روز سال پدربزرگم. روزی که از یک هفته قبلش بیشتر دور هم جمع می شدیم. روزی که یک آشپز مهربون و بامزه و دوتا خانوم که خیلی دوست داشتنی بودن میومدن برای کمک. خورش قورمه سبزی، مرغ سرخ شده و سبزی خوردن تازه و سالاد و یک عالمه مهمون برای من بیشتر شبیه مهمونی بود تا سال! مامانم می گه: از بس خودش شاد بود سالش این حس رو داره! 

امروز ۲۶ سال شد که پدربزرگم فوت کرده. هنوز همه با حسرت می گن که چه حیف بود و چه زود مرد و چه ناگهانی مرد. هنوز هم تو هر شادی ای همه جاش رو خالی می کنن و برای ما می گن که اگه بود چه خودکشی ها! که برای نوه هاش نمی کرد.

مادربزرگم، که قبل از فوت پدربزرگم خیلی اهل سفر بود، بعد از مرگش دیگه مسافرت خارج از ایران نرفت تا اینکه عروسی دخترخاله ام اعتصابش رو شکست. این دخترخاله ام در برآورده کردن آرزوهای مادربزرگم و خاله هاش و... نقش برجسته ای داشته. اولین نوه بوده، اولین نوه بوده که ازدواج کرده، بچه دار شده و الان مادربزرگم بی صبرانه منتظر دیدن نتیجهء دومش است!

هرسال ۱۶ آذر هرجای ایران باشیم، خودمون رو میرسونیم تا جمع بشیم و گردهمایی خانوادگی ما روح پدربزرگم رو شاد کنه. هرکس هم که نتونه بیاد با یک تلفن نشون میده که به یاد همه هست.

امروز هم همه چیز مثل همیشه است گرچه که مهمونها کمتر شدن.وقتی زنگ زدم همه برای قیمه و سالاد خوشمزه و سبزیهای تازه جای من رو هم خالی کردن. مادربزرگم ازم پرسید درسهام چطورن. گفتم بد نیستن. گفت: بابابزرگ از اول هم گفت «این» یه چیزی می شه. دیدی راست گفت. همیشه راست می گفت.     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 11:28  توسط من (روزمره نگار)  | 

احساس ناخوشایند «بزرگسال بودن» دارم. چندان خوشم نمی یاد. برای اولین بار در عمرم می خوام از استادم/رییسم درخواست ترفیع! کنم یعنی اینکه از سال جدید حقوقم اضافه بشه. خب این هم کار آدم بزرگهاست. فکر می کردم با این چیزا خیلی فاصله دارم! اما ندارم. بهرحال نیم ساعت دیگه می رم پیشش و البته معلومه که خیلی اضطراب دارم!

 

پ.ن: نشد! حتی چونه هم زدم! سعی کردم تمام رویی که دارم جمع کنم و حرفی که، به نظر خودم، گفتنش حقمه بگم. الان احساسم مثل وقتایی است که از جلسهء امتحان میومدم بیرون. دستام یخ زده، حسابی عرق کردم، سرم درد می کنه و برای انجام هیچ کاری تمرکز ندارم. اضطراب همیشه من رو خسته می کنه. تجربهء جالبی بود. نتیجهء مثبتی نداشت ولی مفید بود. یک چیزایی تو مایه های اولین قدم آگاهانه به دنیای بزرگسالی و این حرفا. ولی حیف شد ها...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385ساعت 16:29  توسط من (روزمره نگار)  | 

« زن چینی زبونش سرت دراز نیست» این رو اینجا خوندم و خیلی گزارش جالبی بود. این جملهء آقا پسر! ایرانی من رو یاد مردای آلمانی انداخت که درست به همین دلیل/دلایل می رن از کشورهای آسیای جنوب شرقی زن می گیرن. زنهایی که سالهای سال اینجا زندگی می کنن، بچه دار می شن و بیش از چند کلمه آلمانی بلد نیستن. شوهرشون هم معمولا کمی زبان مادر اونها رو بلده. من یکی از این زنها رو می شناختم.

یکی  از بهترین تجربه های عمرم مدت ۸ هفته ای بود که در آلمان کلاس زبان رفتم. یک کلاس زبان خیلی ارزون که بعدا فهمیدم مخصوص پناهنده هاست و کسانی که می خوان به نحوی پاس آلمانی بگیردند. اونجا اولین جایی بود که من در زندگی ام با آدمهای غیر دانشگاهی درس می خوندم و وقت زیادی رو می گذروندم. آدمهایی که اصلا انگلیسی بلد نبودن و آلمانی رو هم تازه داشتن یاد می گرفتن. توی همین کلاس زبان بود که با یک خانوم تایلندی آشنا شدم. چهار سال بود که با شوهر آلمانی اش آلمان زندگی می کرد و از من کمتر آلمانی بلد بود. می گفت که شوهرش کمی تایلندی بلده! «کمی»!

از این کلاس زبان خیلی خاطره دارم و دلم می خواد راجع به تک تک آدمهاش بنویسم. با اینکه ۸ هفته بیشتر باهاشون هم کلاس نبودم، هنوز بهشون فکر می کنم، دلم می خواد بدونم چی کار می کنن، کلاس رو تا آخر ادامه دادن، آلمانی یاد گرفتن...

به قول هولدن کالفید: هیچ وقت ماجراهاتو تعریف نکن، چون اونوقت دلت تنگ می شه. راست می گه. منم دلم تنگ شد. 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 17:10  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. به نظر شما این جمله رو کی گفته : "کانادا عددی نيست که بخواهد در اين کارزار ادعايی کند ... اين کشور در حوزه بين ‌الملل يک فرمانداری کل دارد که هنوز در بسياری از موارد بايد با لندن هماهنگ باشد".

نه نه، اون آقا بیکاره که هر روز سر کوچه وایساده و زنجیر و تسبیح می چرخونه این رو نگفته.شخص گوینده راننده تاکسی هم نبوده. شخص گوینده کسی نبوده جزززززززززززز : منوچ متکی خودمون! (+ )!

۲. خواهران و برادرانی که ساکن آلمان، خوانندهء این وبلاگ و باردار (البته فقط خواهران!) هستید خبر خبر: تا آخر امسال نزایید که موجب خسران و ضرر است و در طالع بینی مجلس آلمان آمده است که : هر کودکی که از اول سال ۲۰۰۷ به دنیا آید والدین خویش خوشبخت نماید و همانا پول بیشتر باشد که به جیب والدین سرازیر شود از برکت قانون جدید*!

 

* از سال ۲۰۰۷ «پول والدین» یا Elterngeld زیاد می شه و از حالا پدر و مادرها به دنبال راهای بی خطر برای عقب انداختن تولد بچه ها شون هستن    

+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 10:17  توسط من (روزمره نگار)  |