تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

مثل اینکه دوباره روح مرحوم مارکوپولو در من حلول کرده و هی پیش میاد که برم مسافرت. این آخر هفته هم رفتم درسدن (Dresden) که یک شهر قشنگ در شرق آلمانه. قبلا در آلمان شرقی بوده و بعد از جنگ حسابی داغون شده و بیشتر آثار باستانی اش رو هم بعد از جنگ بازسازی کردن.

در حاشیه: خیلی بده که آدم الکی بگه مریضه و نره سر کار بعد همه حسابی حالش رو بپرسن و براش نگران بشن! خیلی خجالت می ده آدم رو !!!!

اینکه روی فرمون ماشین دستگاه کنترل ضبط صوت ماشین هم باشه خیلی عالیه، به شرطی که راننده به نظر بقیه هم اهمیت بده و وسط آهنگی که تو داری باهاش کیف می کنی نزنه آهنگ بعدی!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 14:31  توسط من (روزمره نگار)  | 

اینها رو تو یک پست جدا می نویسم چون باهاشون خیلی حال کردم!

۱. یک شب تو مادرید برای ورود به دیسکو از همهء مو بلوندها کارت شناسایی خواستن ولی فکر کردن من اسپانیایی ام و بدون نشون دادن کارت رفتم تو ! شبیه دیگران بودن یا حداقل خیلی در قیافه متفاوت نبودن رو چند وقتی بود فراموش کرده بودم و بسی حال فرمودیم !

۲. این افتخارآفرینی ! یزدی های عزیز رو تقدیم می کنم به بابام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 11:5  توسط من (روزمره نگار)  | 

هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم حیفه اینا رو اینجا ننویسم! منبع این آیات! رو هم فکر کنم بتونید راحت حدس بزنید!:

¤ توجه مسئولان كشور بويژه در وزارت بازرگاني را به اين موضوع جلب مي كنم كه آدامس «شاينا» كه به طور بسيار مكرر و افراطي در آگهي هاي راديو بويژه راديو پيام تبليغ مي شود، 100درصد دانماركي است و در اين كشور كه هرچند ماه يكبار به پيامبر اعظم«ص» ما توهين و جسارت مي كند توليد مي شود. جالب است كه اين موضوع به صراحت بر روي بسته هاي اين آدامس نوشته شده است: «ساخت دانمارك به سفارش شركت داروگر ايران». نسبت به اين بي توجهي بزرگ اعتراض جدي داريم.

¤ ملتهاي مسلمان نبايد فريب انتخابات اخير آمريكا را بخورند چرا كه سگ زرد برادر شغال است. چه بسا وي براي تامين منافع خود جنگ ويرانگر و خطرناك ديگري را در جهان به راه اندازد.

این لینک رو هم می ذارم، خودتون برید ببینید و فیض ببرید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 17:26  توسط من (روزمره نگار)  | 

مادرید: زیبا، بزرگ، دلباز، شلوغ، پر  از سر و صدا، دیدنی، تاریخی و پر از زندگی. مادرید یکی از قشنگترین و دوست داشتنی ترین شهرهایی است که تا حالا دیدم و یک کمی هم شبیه تهرانه. فکر کنم اگه تهران مجبور نبود اسلامی باشه و یک شهردار خوب هم داشت، ده- پونزده سال دیگه شبیه مادرید می شد. شاید همین شباهتها باعث شد که یه جورایی احساس کنم جای غریبه ای نیستم.  بعد از مدتی زندگی در شهرهای آلمان وقتی آدم می ره مادرید، از خیلی چیزا شوکه می شه.  مثلا از این چیزا:

- تو شهر ترافیک می شه!

- وقتی راه بند میاد راننده ها دستشون رو می ذارن رو بوق و بوق می زننننننننن و آخرش هم یه فحشی چیزی به هم می دن ( من نمی فهمیدم چی می گن ولی ...)

- از سوپرمارکت چندان خبری نیست و همه خریدهاشون رو از مغازه های کوچیک (بقالی) می کنن.

- ساعت یک و نیم بعد از نصف شب خیابون پر از آدم و ماشینه.

- تو خیابون چرخ دستی های فروش خوراکی هست (مثل باقالی و لبو فروش های تهران)

- ایستگاههای مترو کثیف هستن و گاهی هم بوی بدی میدن و معمولا پله برقی هم ندارن.

- بیشتر خیابونها رو کندن و کارگرا با سر و صدا و گرد و خاک کار می کنن.

- تو پارک کیسه کیسه تخمه می فروشن! (آلمانی ها اصلا نمی دونن تخمه چیه! و بلد نیستن بخورن)

- مردم پوست تخمه ها رو می ریزن رو زمین! (از این یکی عکس هم دارم چون خیلی عجیب بود!!!)

- تو پارکها و خیابونها درخت چنار زیاده که من رو خیلی یاد تهران می انداخت.

- دستفروش ها CD غیرمجاز می فروشن!!! حتی CD فیلمی که رو پرده سینما بود هم، همزمان فروخته می شد! پلیس هم دستفروشها رو که بیشترشون هم سیاه پوست بودن دستگیر می کرد.

- فالگیر در مادرید خیلی طرفدار داشت و در یک قسمتی از پارک حدود بیست نفر تک تک جلوشون میز گذاشته بودن و  در ازای پرداخت ۱۰ یورو  آیندهء  یا حل مشکل آدمها رو می گفتن!!!  مشتری هم داشتن فراوووووون!!!

- ۹۹ درصد آدمهایی که دیدم انگلیسی بلد نیستن و از اون ۹۹ درصد ۸۰ درصدشون «حتی یک جملهء خیلی ساده هم نمی تونن بگن» !!!!  کلا یکی از فرقهای بزرگشون با آلمانی ها هم همینه که آلمانی ها بیشترشون خوب انگلیسی حرف می زنن ولی تا چیزس ازشون نپرسی و کاری نخوای چیزی نمی گن اما اونجا با اینکه می بینن زبون مشترکی وجود نداره، بازهم حرف می زنن!!!!!

- زبون غیر اسپانیایی خیلی کم شنیده می شه در شهر. فکر می کنم یک دلیلش این باشه که خیلی از مهاجرهای اسپانیا از آمریکای جنوبی هستن و با خودشون هم زبونن. 

احتمالا یک کم که بیشتر فکر کنم این لیست دراز تر از اینی می شه که هست. نمی دونم خوندن این چیزا برای کسی جالبه یا نه اما برای خودم خیلی لذت بخشه که به اون روزا دوباره فکر کنم، قسمتهای قشنگش رو گلچین کنم و بنویسم (: حالا عکسها رو هم می ذارم حتما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 11:1  توسط من (روزمره نگار)  | 

من برگشتم. پر از انرژی (البته غیر هسته ای!) و حرف و البته با یک عالمه هم کار! همه چیز خیلی خوبه. موهام رو کوتاه کردم و قیافه ام حسابی تغییر کرده، از بابت خونه خیالم راحت شده و فقط کافیه که دو سه تا کاری هم که می خوام انجام بدم خوب نتیجه بده تا همه چی عالی باشه (:

در مورد مسافرت هم گفتنی خیلی زیاده امیدوارم برسم بنویسمشون! البته اینجور مسافرتهای سیاحتی که باید دور شهر گشت تا همه چیز رو دید چندان «استراحت»  (به معنای فیزیکی) به حساب نمی یان چون باید هی راه رفت و راه رفت و راه رفت و اگر آدم بدشانسی بیاره و یک غذایی سفارش بده که نتونه بخوره هم که دیگه کارش زاره! اما برای روحیهء آدم خیلی خوبه.  

 تا موقعی که از مسافرت بنویسم فقط بگم که:

 Madrid only happens in Madrid!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 12:14  توسط من (روزمره نگار)  | 

استراحت و مسافرت. شاید هم مسافرت و استراحت. فعلا بای بای. زود بر میگردم (:

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 22:3  توسط من (روزمره نگار)  | 

چه کسی رو باید اعدام کرد؟ هیچ کس؟ احمد باطبی؟ هاشم آغاجری؟ یا  آدم کشی مثل صدام حسین رو؟

از اعدام شدن صدام اصلا خوشحال نمی شم. چون براش کمه، خیلی کم.

اما گذشته از این، من نسبتها رو گم کرده ام، چه کسی رو باید اعدام کرد؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 20:50  توسط من (روزمره نگار)  | 

باز شروع شد. سرد، برفی، پالتوی سنگین و ضخیم، دستکش و کلاه و شال و زمستون که ادامه داره تا.......

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 15:5  توسط من (روزمره نگار)  | 

فکر کنم هر کسی که کمی اخبار مربوط به ایران و مخصوصا درفشانی های رییس جمهور فرزانه اش رو دنبال بکنه، قضیهء فرمایشات مشعشع ایشون رو در مورد «جمعیت رو زیاد کنید که اروپا رو خیط کنیم» بدونه.

اما من اصلا نمی خوام در مورد حرفهای اون آقا! بحث کنم بلکه می خوام یک قضیه دیگه رو تعریف کنم  تا بگم که مشکل ما فقط احمدی نژاد نیست! ایده های مشابه کم نداریم!

شنبه شب، فیلم چپ دست رو دیدم. بد نبود. مجبورم برای اینکه بگم چی می خواستم بگم، کمی از داستان رو بگم!!!! (اگه می خواین فیلم رو ببینید، این پاراگراف رو نخونین!)

یک خانومی هست که در اثر تصادف یک از کارکردهای حافظه اش رو از دست داده و وقتی شب می خوابه، تمام کارهایی که اون روز کرده فراموش می کنه و فردا هیچی از اتفاقات و آدمهای روز قبل یادش نمی یاد و به همین دلیل از روز تصادف به بعد هر روز برای پدرش تولد می گیره و هر روز کارهای روز قبل رو تکرار می کنه. این وسط یک آقایی عاشق این خانوم می شه و سعی می کنه به زندگی عادی برگردونتش به این صورت که : هر روز از کارهای اون روز دختره فیلم می گیره و دختره صبح که پا می شه فیلم رو می بینه و  یادش می یاد که چی کارا کرده. در نهایت هم این آقا و خانوم با هم ازدواج می کنن.

تا اینجای کار از نظر من خیلی هم خوبه اما مشکل من با قسمت آخر فیلم هست که این خانوم و آقا بچه دار می شن اونم نه یکی بلکه دوتا!!!! کارگردان این فیلم احمدی نژاد نیست! اما به نظر من چیزی که در فیلمش -خواسته یا نا خواسته- تبلیغ می کنه می تونه کارکردی مشابه با حرفهای اون داشته باشه. چرا باید هر کس، با هر شرایطی بچه دار بشه؟  آیا کسی که برای اداره کردن زندگی خودش هم نیاز به کمک دیگران داره، توانایی بزرگ کردن، رسیدگی و تربیت کردن دو بچه رو داره؟ آیا بچه دار شدن کاری است که «همه به هر حال باید انجام بدن» یا فکر هم می خواد؟! 

شاید هم کارگردان و نویسنده اصلا به این قضایا فکر نکردن و بیشتر به فکر یک happy end تمام عیار برای فیلمشون بودن...  

البته علاوه بر این، چند تا چیز هم برام جالب بود: این خانوم صبحا که پا می شه از این آقای غریبه بغل دستش نمی ترسه؟!! موقعی که خانومه حامله بوده، صبح که پا می شده وحشت نمی کرده که چی شده حامله شده!!!

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 13:12  توسط من (روزمره نگار)  | 

کیهان علیه السلام!!!! می فرماید:

ميخ طويله ( گفت و شنود )

گفت: ديروز مردم آلمان در چند شهر اين كشور تظاهرات گسترده اي عليه دولت برپا كردند.
گفتم: حرفشان چي بود؟
گفت: به سياست هاي اقتصادي دولت آلمان، بيكاري، ورشكستگي برخي شركت هاي خصوصي بزرگ و كمي دستمزدها و... اعتراض داشتند.
گفتم: تازه دولت آلمان با اين وضعيت فلاكت بار اقتصادي تصميم دارد در تحريم ايران شركت كند و معلوم نيست بعد از تحريم چه بلايي بر سر اقتصاد آن كشور بيايد...
گفت: بيخود نيست كه اروپايي ها براي تحريم ايران، اين دست و آن دست مي كنند و براي ايران پيغام و پسغام مي فرستند كه حالا ما يك كاري كرديم ولي شما زمينه اي بسازيد كه به شكلي آبرومندانه از اين مخمصه خارج شويم.
گفتم: مردي كنار خونه اش ايستاده بود كه شخصي سوار بر اسب از راه رسيد، يارو به طرف تعارف كرد و گفت بفرما! و اسب سوار پياده شد و پرسيد ميخ طويله اسبم رو كجا بكوبم؟ يارو گفت؛ بكوب روي زبون بي صاحاب مونده من كه ديگه از اين غلط هاي زيادي نكنه!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 15:44  توسط من (روزمره نگار)  | 

انگار هیچ راه فرار یا نجاتی از اون جدولهای پای تخته سیاه نیست : «خوبها»، «بدها»، «بهترینها»،«بدترینها». فکر می کردم اینجا دیگه راحتیم از این دسته بندی کردن ها و بهترین و بدترین معلوم کردن ها! انگار اینجا هم این خط کش به دستها ما رو راحت نمی ذارن و اصرار دارن که با خط کش مرزها رو مشخص کنن: تو وبلاگت خوبه، تو وبلاگت بهترینه و ...  بازهم جای شکرش باقیه  وبلاگستان اونقدر بزرگ هست که از «تمشک طلایی» خبری نباشه.

سالهای طولانی درس خوندن در مدرسه های «نمونه مردمی»! و اون دانشگاهی که می گن «بهترین دانشگاه» است و زندگی زیر فشار رقابتهای اجباری، برای من نوجوونی و جوونی ای باقی گذاشت که قسمت زیادی از آرامش اون رو خط کش به دستها دزدیده بودن.   

خوبیهای انتخاب بهترین ها و معرفی و تشویقشون در محیط کار یا درس یا کلا جایی که بازده مهم باشه رو می فهمم، اما اینجا چرا؟ اینجا که هر کس اومده، با میل خودش اومده و اگه مونده و نوشته با میل خودش بوده و هیچ رقابت و بازده ای هم مطرح نیست چه لزومی داره؟  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 10:31  توسط من (روزمره نگار)  | 

آهای کسانی که اینجا را می خوانید!

آیا دیوانهء سالاد الویه هستید؟ آیا خیلی سالاد الویه دوست دارید؟ آیا استاد درست کردن سالاد الویه هستید؟ آیا تا به حال سالاد الویه خورده اید؟ آیا....

اگه آره، لطفا بگید شما چه جوری درست می کنید/خوردید/میخورید/دوست دارید...! : 

۱. مواد کاملا له شده

۲. مواد رنده شده

۳. مواد چهارگوش (کوچک یا بزرگ) تکه شده 

...

با راهنمایی های خود خانواده ای را از اختلاف نظر نجات دهید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 16:27  توسط من (روزمره نگار)  |