تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

خدا رو شکر وبلاگم دوباره برگشت! چند روزی فقط صفحهء سفید نشون می داد. من و وبلاگ با هم هم زمان چپ کرده بودیم! گرچه خودم هنوز خوب نشدم اما دست کم این درست شد و غصه اش رو نمی خورم!

بدجوری به این وبلاگ وابسته شدم، اولش خودم هم فکرش رو نمی کردم اینجوری بشه. توی روز هرچی بشه فوری می گم این رو تو وبلاگم می نویسم! حالا بیشترش رو هم نمی نویسم ها! ولی همین که می دونم می تونم بنویسم خیالم راحت می شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 12:6  توسط من (روزمره نگار)  | 

زنگ زدم به سفارت ایران در برلین که شرایط استفاده از بلیط های نصف قیمت رو بپرسم. پاس داده شدم به کنسولگری ایران در فرانکفورت. زنگ زدم به اونجا.


۱. تقریبا ۳-۴ دقیقه توفیق اجباری داشتم که موزیک گوش کنم.


۲. وقتی یک نفر گوشی رو برداشت اولین و تنها چیزی که شنیدم صدای خیلی بلند ا‌ذان بود، صدا اونقدر بلند بود که آقای اون طرف خط و من هر دو باید داد می زدیم!!!!!


۳. من گفتم سلام و آقای مسوول گفت: سلام علیکم، قربان شما!!!


۴. هنوز دو کلمه حرف نزده آقای مسوول گفت گوشی، و من رو پنج دقیقهء دیگه معطل کرد تا به یک نفر دیگه، پشت یک خط تلفن دیگه توضیح بده که حاج آقا الان نیست و امروز هم نمی یاد چون تشریف بردن نماز جمعه! البته خب با اون صدای خیلی بلند اذان مسلمه که طرف نشنید و آقای مسوول همه حرفهاش رو با فریاد بلندتری تکرار کرد! نمی دونم اونی که پشت خط بود چی گفت که آقای مسوول گفت: مثل اینکه عنایت ندارید که ماه مبارکه! در نهایت آقای مسوول برای اون آقا/خانم آرزوی «موید بودن»! کرد و قطع کرد.


۵. وقتی از آقای مسوول خواستم که صدا رو کم کنه چون من نمی شنوم چی می گه، بدون اینکه جوابی بده بیشتر داد زد!!!!!


۶. این بلیطها مال دانشجهای بورسیه است. بقیه اگه می خوان باید پرونده تشکیل بدن و تو وزارت علوم تایید بشن تا بتونن استفاده کنن و این هم ۳-۴ ماه طول می کشه.


والسلام و علیکم و رحمه الله و برکاته!*


* آثار فضای مذهبی-عرفانی سفارت جمهوری اسلامی ایران بر من!



+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 15:57  توسط من (روزمره نگار)  | 

امروز یک چیز جالبی شنیدم. در آلمان هر کسی که در بچگی در کلیسا غسل تعمید داده شده باشه عضو کلیسا می شه و زمانی که از خودش درآمدی داشته باشه و این درآمد از حد مشخصی بالاتر باشه ( واجد شرایط پرداخت مالیات باشه) باید ماهانه مبلغی رو به عنوان «مالیات کلیسا» به کلیسا بپردازه و این مبلغ درصدی از کل مالیاتی است که اون شخص می پردازه. از این جالبتر اینکه وقتی این شخص ازدواج کنه همسر او هم، چه مسیحی باشه  چه نباشه!!، موظف به پرداخت این مالیات می شه. با این وصف همکار من که ترک و مسلمان هست باید حدودا ماهی ۱۰۰ یورو بی هیچ دلیلی بپردازه! و در مجموع همکارم و شوهرش ماهی ۲۵۰ یورو به کلیسا می پردازند!!!

تنها راه رهایی از پرداخت این پول خارج شدن از عضویت کلیساست یعنی شخص باید نامه بنویسه و مراحل اداری رو طی کنه.

این مالیاتها منبع درآمد کلیسا ها هستن و طبق آمار در سال ۲۰۰۴ کلیسای کاتولیک ۴.۱۵۸ میلیارد یورو! درآمد داشته و ۶۰٪ این درآمد صرف پرسنل ( کشیش ها و ...) ۱۰٪ صرف مدرسه ها و آموزش و ۱۰٪ هم صرف خیریه شده و بقیه هم صرف مخارج جانبی.

همونطور که معلومه همه جای دنیا عده ای برای هدایت مردم به راه راست و راهنمایی شون به بهشت!پول خوبی به جیب می زنن و فرق نمی کنه که آخوندش آخوند باشه یا کشیش، به فارسی روضه بخونه یا عربی یا آلمانی! مهم پولیه که از جیب مردم میره به جیب اونها، گاهی با یک سیستم منظم و گاهی هم هر دم بیر!      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 19:58  توسط من (روزمره نگار)  | 

وسط حرف با مامانم، یه دفعه دیدم صداش رو خیلی آورد پایین و یک خبر به اصطلاح داغ بهم داد! و گفت که هیچ کس این رو نمی دونه من هم نباید فعلا به کسی بگم ( آخه به کی بگم این ور دنیا!!!)

من: پس تو از کجا می دونی؟

مامانم: عمو (به شوهر خاله ام می گیم عمو)  یه خاله گفته و خاله رو قسم داده که به کسی نگه. خاله هم من رو قسم داده که به کسی نگم!

من: چقدر هم شما ها نگفتین!

مامانم: نه، منظورش این بود به کسی که به دیگران می گه نگو، تو که نمی گی! تازه، من هم که فقط به تو گفتم!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 20:41  توسط من (روزمره نگار)  | 

همکار اسپانیاییم یک ماه قبل از اینکه از گروه بره و برگرده اسپانیا گفت دوست داره همه ما رو دعوت کنه به یک رستوران اسپانیایی خوب که توی این شهر پیدا کرده و از همه به خاطر این مدت و همکاری خوبمون و... تشکر کنه. هفتهء آخری که اینجا بود برای همه ای-میل زد که برای روز پیج شنبه ساعت هشت یک میز رزرو کرده در همون رستوران اسپانیایی.

روز پیج شنبه من کمی زودتر از ساعت هشت رسیدم و توی این وقت بیکاری یک نگاهی به منو انداختم تا مثل همیشه آخرین نفری نباشم که سفارش می دم! دیدم که غذاها همه گرون هستن و با خودم گفتم که چون عده زیاده، یک چیز ارزون سفارش می دم که همکارم ورشکست نشه! تو همین فکرا بودم که تک تک سر و کلهء همکارام پیدا شد و دیدم که یکی شوهرش رو آورده و اون یکی هم دوست دخترش رو!!! 

خلاصه که طبق تصمیمی که گرفته بودم یک چیز نه چندان گرون (ارزون نداشت اصلا!!!) سفارش دادم و خوردیم و گفتیم و خندیدم و خیلی خیلی خوش گذاشت. انصافا رستوران خیلی قشنگی بود و خود صاحب رستوران گیتار هم میزد و می خوند.

و اما موقع حساب کردن که شد هر کس کیف پولش رو در آورد و چیزایی که خورده بود حساب کرد و همکار اسپانیاییم که همه رو دعوت کرده بود هم هیچی نگفت!!!!!! حتی پول غذای اون رو استادمون حساب کرد. یعنی نه تنها بقیه رو مهمون ( با تعریف ایرانی) نکرد بلکه پول خودش رو هم یکی دیگه داد!!!!!!!!!!! در این قسمت من تقریبا داشتم شاخ در میاوردم و اصلا نمی تونستم بفهمم که بقیه از کجا می دونستن که منظور طرف از «مهمون کردن» اینه که من رستوران رو پیشنهاد می دم و بقیه اش با خودتون!!!!!!!

وقتی این رو برای دوستای ایرانیم تعریف کردم، تقریبا این موضوع برای همه شون یک بار پیش اومده بود و همه یک بار اینجوری شوکه شده بودن! داستانهای اونها از مال من هم شنیدنی ترن!

نتیجه های اخلاقی:

 ۱. گاهی اوقات تفاوت فرهنگی شوک شدیدی به آدم وارد می کنه!

۲. گاهی ملاخظهء صاحب مجلس رو کردن به نفع جیب خودتون تموم می شه!!!!!

   

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 17:51  توسط من (روزمره نگار)  | 

تولد «تو» مبارک، بر من. 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 19:22  توسط من (روزمره نگار)  | 

من این حقیقت را به تازگی درک نکرده ام اما هنوز هم، در برخورد با آن رنج می برم.


ما با هم آشنا می شویم، دوست می شویم، زندگی می کنیم، برای زمانی کوتاه یا دراز در کنار هم هستیم و بعد، از کنار هم می گذریم و بازگشتی نیست.


نه هر بار، ولی بارها، در این گذشتن ها قسمتی از من وقسمتی از خاطره های من از من جدا می شوند و با دیگری می روند و بازگشتی نیست.


من از این حقیقت رنج می برم.


+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 3:2  توسط من (روزمره نگار)  | 

من قسمت «کیهان و خوانندگان» روزنامهء وزین کیهان رو خیلی دوست دارم و همیشه با علاقهء فراوان می خونم. از اونجایی که ممکنه همهء شما این توفیق رو نداشته باشید که از نظرهای خوب هموطنان عزیز و کیهانی! خودتون مطلع بشید، گلچینی از اونها رو اینجا هم می نویسم!

¤ از مسئولين مي خواهم فريب طرح ژاك شيراك را نخورند و غني سازي اورانيوم در مقياس آزمايشگاهي را به هيچ وجه كنار نگذارند. مواضع دولت در استمرار غني سازي اورانيوم تغيير پيدا كند مردم ديگر از آنان حمايت نخواهند كرد.

يك فرهنگي
¤ چرا كيفيت كاغذ روزنامه پايين آمده است. بنده حاضرم بخاطر بالا رفتن كيفيت آن براي خريد هر شماره از روزنامه 100 تومان هم بدهم.

پژمان از كرج و چند تلفن مشابه ديگر!
¤ از مسئولين دانشگاه بين المللي امام خميني«ره» تشكر مي كنم كه جلوي بدحجابي برخي دانشجويان را گرفته اند. اين اقدام دانشگاه سبب افزايش امنيت خاطر والديني شده است كه فرزندان آنان در اين دانشگاه تحصيل مي كنند.

¤ علي رغم اطلاعيه نيروي انتظامي مبني بر ممنوعيت روزه خواري، كافي است شما سري به بوستان شهرآرا بزنيد تا از نزديك شاهد روزه خواري باشيد. به ويژه اينكه در اين بوستان متأسفانه ورق بازي هم مي شود!!!!!!!!



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 17:32  توسط من (روزمره نگار)  | 

به مدت تقریبا دو روز من و او و تنی چند از دوستان بی وقفه! کار کردیم و خودمون رو کشتیم که من و یکی از دوستام با هم یک جشن تولد بگیریم! خلاصهء ماجرا:

۱. تمام مدت به مامانم فکر می کردم که چه جوری یک تنه مهمونی ۴۰-۵۰ نفرهء من رو به بهترین شکل برگذار می کرد.

۲. دوستم (بعد از پختن غذا ها) گفت: مهمونی بعدی من فقط غذای ایرانی! من هم گفتم: مهمونی بعدی من هم دیگه باشه در خونهء آخرت انشاالله!

۳. همکار اسپانیاییم که از غذاها خیلی خوشش اومده بود گفت اگه آزمایشها رو هم مثل پختن لازانیا انجام بدی حتما به یک جایی می رسیم!!!

۴. همکار آلمانی ام از او که پشت بار نوشیدنی می داد پرسیده بود: کجا می تونم یک ابجو بخرم؟ او (): برای چی بخری؟ خب بیا از اینجا بردار! همکارم(،): ا، می شه؟! او ()

۵. کادو هایی که گرفتم: یک کیف چمدون مانند پر از لوازم آرایش!!! ، یک لاک عجیب غریب + کرم پودر و سایهء آبی!! و یک CD شادمهر!!!!!! واقعا از اینهمه شناختی که اطرافیانم از من دارن کف کردم! 

۶.تا حالا چندین و چند مهمونی بزرگ (۴۰-۵۰ نفری) دادم - در طرح ها و رنگهای مختلف- و در همهء اونها این پدیده رو دیدم: تک تک مهمونها می خوان «فقط» اون آهنگهایی که اونا دوست دارن پخش بشه و مرتب هم به صاحبخونه این موضوع رو تذکر می دن!!! و در حالت شدیدتر خودشون وارد عمل می شن و CD خودشون رو می ذارن!!! و البته مسلمه که آهنگهای مورد علاقهء ۴۰ نفر نمی تونه دقیقا یکی باشه و چون حتی یک آهنگ خلاف میل هم تحمل نمی شه!!!!!، صاحبخونه بیچاره می شه! 

 جالب اینکه مهمونهای آلمانی با اینکه چندان علاقه ای به رقص با موزیک ایرانی نداشتن، هیچ اعتراضی نمی کردن و مهمونهای ایرانی با اینکه هر چی می ذاشتی، می رقصیدن، تمام مدت Dj بیچاره رو حرص می دادن! 

 

نتیجهء اخلاقی: من دیگه غلط بکنم از این کارها بکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 18:59  توسط من (روزمره نگار)  | 

امروز صبح که تو اتوبوس نشسته بودم، اتفاقی نگاهم افتاد به درختها و پیش خودم گفتم: ا، چه خوشگل، برگها زرد و نارنجی شدن و همه چی شبیه پاییز شده. تازه اون موقع بود که دوزاریم افتاد واقعا پاییز شده و شنبه اول مهر بوده!

تقویم میلادی خیلی بده، اصلا شروع فصلها رو به آدم خبر نمی ده ولی خوشبختانه درختها هستن و آدم رو بی خبر نمی ذارن!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 12:26  توسط من (روزمره نگار)  |