تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

در کنفرانسی که رفته بودم تقریبا فقط از دانشگاه های سه تا کشور شرکت کننده وجود داشت: آلمان، آمریکا و ژاپن. موقع سوال کردن ژاپنی ها دستشون رو بالا می بردن و نوبتشون که می شد از جاشون بلند می شدن، به سخنران برای نتایج جالبش تبریک می گفتن و سوالشون رو می پرسیدن و آخر هم تشکر می کردن. آلمانی ها وقتی نوبتشون می شد سر جاشون خودشون رو مرتب می کردن و سوالشون رو می پرسیدن. آمریکایی ها هم اگه وسط حرف سخنران دستشون رو نمی بردن بالا و سوال نمی کردن، وقتی نوبتشون می شد همون جوری که نشسته بودن سوال می کردن و آخر سر هم یه شوخی با سخنران می کردن و همه می خندیدن!!! 

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 18:54  توسط من (روزمره نگار)  | 

اینم از عکسهای جشن خوشامد گویی به طرفداران فوتبال در پایتخت جام جهانی: از دیدن پله خیلی هیجان زده شدم. البته باز هم از تلویزیون بود ولی خب.

 از دیدن سر بابی چارلتون هیجان زده نشدم اما جالب بود. یک تیکه از چمن جام جهانی رو آوردن و این شخصیتها رفتن روش و به سمت مردم توپ شوت کردن و چمن افتتاح شد!

 الیور کان و کلینزمن تقلبی!

 شادی و رقص طرفدار های تونس.

 آندره بوچلی و یه خانم ایتالیایی که می شناسم اما اسمشو نمی دونم دو تا آهن خیلی زیبا اجرا کردن.

 اینم برج تلویزیون برلینه که یکی از علامتهای مشخصهء شهره. این برج یه داستان جالب هم داره: وقتی برلین هنوز دو قسمتی بوده، اداره کنندگان برلین شرقی دستور می دن که تمام کلیساها صلیب هاشون رو از بالای کلیسا بیارن پایین تا هیچ نشونه ای از دین در شهر دیده نشه. مدتی از این دستور نگذشته بوده که همون اداره کنندگان دستور ساختن این برج رو می دن. وقتی برج ساخته می شه می بینن که نزدیک غروب آفتاب وقتی خورشید از زاویه خاصی به برج می تابه، سایه برج مثل یه صلیب می شه!!!!!!!!!!! و یکی از بزرگترین افتخارات برلین شرقی تبدیل می شه به همونی که دستور داده بودن جمع بشه!!!!!!!! هر چی سعی می کنن نمی تونن شکل سایه رو عوض کنن و در نهایت یک بار شهردار ( شاید هم یکی دیگه، درست نمی دونم) می گه که این سایه یه شکل یک مثبت بزرگه و نشانه تایید دولت آلمان شرقی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 19:4  توسط من (روزمره نگار)  | 

تو ایران چه خبره؟ هر روز یه جا یکی یا چند تا رو کتک می زنن، می گیرن، می بندن...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 11:36  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. چرا وقتی به زبان آلمانی اهانت می شه، اونم توی یکی ازروزنامه های معتبر ایران، هیچ کس حتی نمی گه این کار زشته، چه برسه به اعتراض؟ اگه این اتفاق برعکس بود ( اونا فارسی رو مسخره می کردن) عکس العمل ما چی بود؟ البته من هم شنیدم که از قدیم گفتن: «مرگ خوبه ولی برای همسایه»!!! 

۲. شنیدم که تو ایران جو به شدت علیه علی دایی شده و می خوان کتکش بزنن و از این جور چیزا ! جالبه که باز همه گشتن یه نفر رو پیدا کردن که همه تقصیرها رو بندازن گردنش و بگن اون جلوی معجزه ای که قرار بود اتفاق بیفته رو گرفت !!!! من به شخصه هیچ وقت از این آدم خوشم نمی یومد اما این همه تقصیر رو گردن یه نفر انداختن و تصمیم به کتک زدنش گرفتن هم از اون حرفاست! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 13:28  توسط من (روزمره نگار)  | 

به نکات جالب بازی دیروز این ها رو هم اضافه کنید:

شوهرهای آلمانی خانم های ایرانی که رو صورتشون پرچم ایران کشیده بودن و با بچه ها شون اومده بودن برای تشویق تیم ایران.

 دو فیلم کوتاهی که از پایتخت هر دوتا کشور ( ایران و مکزیک) و مردمشون و جو فوتبال توی اون شهرها نشون دادن.

بعد از تموم شدن بازی رودی فولر بازی رو تحلیل می کرد و گفت که به نظر اون باید علی دایی رو تعویض می کرد چون از نظر بدنی آماده نبود و اثر مثبت خاصی هم روی بازی ایران نذاشته بود. مجری برنامه می گفت شاید دلیل اینکه علی دایی تعویض نمی شه اینه که برای تیم ایران به یه سمبل ملی تبدیل شده ( هیچ دلیل دیگه ای پیدا نکرد!!!!! ) البته رودی فولر با این نظر موافق نبود.

راستی، تو بازی اول آلمان (با کاستاریکا) کلینزی! ( از وقتی با کلینزمن پسرخاله شدم بهش می گم کلینزی!!) میشاییل بالاک رو تو بازی نذاشت و حتی قبل از اینکه برنده بشن هیچ کس مادرش رو با خواهرش پیوند نداد! و اهمیت این قضیه رو هر کس که نیم ساعت تو یکی از شهرهای آلمان قدم بزنه خیلی سریع می فهمه ( چون تمام درو دیوار پر از تبلیغ هاییه که عکس بالاک هم توشه!) 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 19:5  توسط من (روزمره نگار)  | 

خیلی نوشته بودم، همه رو پروند این بلاگفای نامرد! یه کمش رو دوباره می نویسم ):

بله، ما باختیم و ما باختیم و چلوکباب رو مکزیکی ها خوردن با یه تکیلا هم روش. نوش جان! البته من از فوتبال تقریبا فقط هیجانش رو سرم می شه و معمولا هم نظر نمی دم که موجب تفریح دوستان نشه!!! ولی خب دیشب وقتی جلوی آینه پرچم ایران رو از رو صورتم می شستم، سعی کردم با تئوری نیمه خود ساختهء « همه چی مون باید به همه چی مون بیاد!!!» قضیه رو حل کنم برا خودم!

من هم مثل خیلی ایرانیهای دیگه دیروز یه پرچم بزرگ ایران داشتم و هی تو هوا تکونش می دادم، باهاش می رقصیدم  ،جیغ می زدم و ایران ایران می کردم و بعد از مدتها من هم مثل بقیه به پرچم کشورم افتخار می کردم. وقتی باختیم هم باخودم گفتم خب ما که هیچ وقت همه چیز رو با هم نداریم، همین که یه چند ساعتی هم به داشته ها و نداشته ها افتخار کردیم و با صدای بلند اسم « اون جای خطرناکی که می خواد بمب اتم بسازه» رو بلند و بدون ترس داد زدیم بسه! ولی خداییش نشد یه بار یه چیزی در مورد ایران باشه که ما سرمون رو به خاطرش بالا بگیریم!

بگذریم....

بازی دیروز چند  تا نکته جالب هم داشت:

رنگ پرچم ایران و مکزیک یکی بود برای همین همه جا سبز و سفید و قرمز بود.

بعد از بازی دو تا مکزیکی اومدن با ما دست دادن و گفتن که ما هم خوب بازی کردیم و امیدوارن که بازی های بعدی نتیجه بهتر بشه (:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 17:9  توسط من (روزمره نگار)  | 

اینجا هم مثل ایران چند زور پشت سرهم تعطیل بود. من هم مریض بودم برای همین این چند روز رو پختم و خوردم و خوابیدم و کمی هم درس خوندم و فیلم دیدم. دو تا فیلم ایرانی دیدم یکی از یکی بدتر. کی بله برون که مثلا قرار بود خنده دار باشه و یکی هم دلقک! واقعا یکی از یکی بدتر!

دلم می خواست عکسهای ونیز رو بذارم اما اصلا حسش نبود، اما می ذارم.

امروز میرم کنفرانس و چند روزی نیستم تب و تاب جام جهانی هم که همه جا رو برداشته. خوشبختانه برای بازی ایران برمی گردم اینجا که با دوستام با هم ببینیم و داد بزنیم و خلاصه وطن پرست بازی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 12:57  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. من برگشتم. مامانم هم برگشت ایران. زمان خیلی زود می گذره، گذشت این یک ماه رو اصلا نفهمیدم. دلم برای مامانم تنگ شده!

 گاهی احساس می کنم وسط یه خیابون وایسادم و همه چیز از کنارم اونقدر سریع می گذره که قدرت نشون دادن عکس العمل ندارم.

۲. چهار روز ایتالیا بودم. خیلی خوب بود. از ونیز عکس گرفتم که هر وقت بشه می ذارم اینجا.

۳. بدجور مریضم. سرماخوردم شدید! اینجا باز زمستون شده. از این هوا متنفررررررررررررررررررررررررم!

۴. سه شنبه برای یک کنفرانس باید باز برم مسافرت! به این مسافرت که فکر می کنم احساس می کنم روح مرحوم مارکوپولو در من حلول کرده !!!!

۵. آخر و عاقبت ماجرای کاریکاتور رو نفهمیدم چون اینجا نبودم اما دیروز تو شبکه جام جم یه گزارش در مورد این جشن خداحافظی با فوتبالیست ها بود که توش مجری همش ترکی حرف می زد!!!!!! و رفته بود بین تماشاگرهای ترک و فقط با اونها مصاحبه می کرد و وقتی هم اونا می خواستن فارسی نظر بدن می گفت ترکی بگن!!! خیلی تصنعی و مسخره بود. من اگه جای ترکهای معترض بودم بیشتر بهم بر می خورد!این محبوبیت ها و توجه های یک شبه هم از اون حرفهاست! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 16:15  توسط من (روزمره نگار)  | 

امروز سالگرد آزادسازی خرمشهره. سوم خرداد. امیدوارم که دیگه ایران نه سالروز اشغال شدن خاکش رو به خودش ببینه و نه سالروز آزادسازی اون رو!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 11:59  توسط من (روزمره نگار)  | 

از مسافرت وحشتناک و نفرت انگیزی که رفته بودم برگشتم. نمی تونم بگم چقدر بد گذشت. یه شکنجه، یه چیز تو مایه های زندانی با اعمال شاقه!

به اصطلاح تو پست قبلی، اصطلاح « تعارف مهمان کش» یا تعارف «مهمان خفه کن» رو هم اضافه کنید تا کمی بفهمید چی می گم. یه میزبان «زورگو» که با به اصطلاح « پذیرایی» خودش اونقدر مجبورمون کرد غذا بخوریم که بعد از دو روز کار من به اورژانس کشید !!!!!

برای بعضی ها « تعارف کردن» مترادف « مخالفت کردن» شده! وقتی می گن چرا تعارف می کنی، یعنی چرا مخالفت می کنی!

خلاصه اینکه در رفتیم. ولی هنوز از شدت حرص خوردن عضلات گردنم سفته و درد می کنه و سردرد مامانم هم خوب نشده !!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 18:49  توسط من (روزمره نگار)  |