اسم سه تا کشور رو قبل از اینکه معنی مرز و محدوده رو بدونم یاد گرفتم: آمریکا، آلمان، سوئد.
آمریکا اون جایی بود که دایی زندگی می کرد، دور بود و چیزای عجیب غریبی داشت که اینجا نبود: قرص های سرماخوردگی که شکل خرس بود و می شد جوید، گیره سر های مختلف، کفشهای ورزشی رنگارنگ و ...
اسم آلمان و سوئد رو اما خیلی دردناک تر یاد گرفتم:
اسم آلمان وقتی به گوشم خورد که بهترین دوستان بزرگسال دوران بچگیم از پیش ما رفتن. اون روزی رو که بابام و پرویز چمدونها رو میوردن پایین یادمه. مامانم اینا گریه می کردن و این جمله رو هم دقیق یادمه: مامانم گفت:« بلایی سر خودتون نیارید، اگه نشد، برگردید، ما هستیم.» اون روز فقط شنیدم و تو ذهنم ثبت شد برای فهمیدن معنیش، معنی خیلی چیزای دیگه رو باید یاد می گرفتم: فرار، پناهندگی، آوارگی، پای عقیده ایستادن و ...
یه روز طبق عادت در رو باز کردم به مامانم گفتم من می رم بالا، اونم طبق عادت گفت باشه. هرچی در زدم کسی باز نکرد. اومدم پایین به مامانم گفتم. یادش افتاد.گریه اش گرفت.گفت مگه ندیدی؟ اون روز رفتن. منم گریه ام گرفت.گفتم کجا؟ گفت: آلمان.
سوئد همون جایی بود که هم بازی های روز جمعه رفتن. پسر عمو و دختر عمو. اسم سوئد هم با « از دست دادن» و «آرزوی دیدار» مساوی شد. وقتی پرسیدم کجاست بابام گفت نزدیک آلمان. جای آلمان و آمریکا رو قبلا رو نقشه نشونم داده بود.
شاید اقبال ما جهان سومی ها این باشه که همه چیز رو با از دست دادن یاد بگیریم و تجربه کنیم، حتی جغرافیا رو.
حالا من در آلمان زندگی می کنم. آنهایی که دلتنگشون بودم رو هم دیدم که ای کاش نمی دیدم و طعم تلخ « همه چیز عوض می شه» رو نمی چشیدم. فردا برای یک هفته می رم سوئد. دومین سرزمینی که آرزوی مسافرت بهش رو داشتم، پیش همبازی های روزهای جمعه. ۱۰-۱۲ سال از آخرین باری که دیدمشون می گذره. امیدوارم ثمره این دیدار به تلخی اون یکی نباشه!
من منتظرم و خوشحال!