تبليغاتX
روزمرگی های من!

روزمرگی های من!

از زندگی، روزمرگی ها و دلمشغولی های من!

من برگشتم. از یک سفر خیلی خوب و پرخاطره. اونقدر توی این یک هفته اتفاقهای مختلف افتاد که هنوز نتونستم درست تو ذهنم جمع بندی کنم اما تمام سفر سعی کردم با کمک «او» از همه چا عکس بگیرم که با توضیحش بذارم تو وبلاگ. امیدوارم از فردا این کار رو شروع کنم.

کل سفر یه جورایی مثل یک فیلم سینمایی چند اپیزودی بود. مدت هر اپیزود یک روز بود و موضوعش شهری بود که بهش سفر کرده بودیم و خانواده ای که مهمونشون بودیم. هنرپیشه های ثابت هم من بودم و «او» و عموم و البته ماشین عموم که خیلی از خاطرات و گفت و گو های خوب توی اون شکل گرفت.  

با اینکه خیلی خوش گذشت و الان هم دلم تنگ شده، خوشحالم که برگشتم خونه به قول یه ضرب المثل سوئدی: گردش خیلی خوبه ولی خونه بهترینه! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 16:33  توسط من (روزمره نگار)  | 

اسم سه تا کشور رو قبل از اینکه معنی مرز و محدوده رو بدونم یاد گرفتم: آمریکا، آلمان، سوئد.

آمریکا اون جایی بود که دایی زندگی می کرد، دور بود و چیزای عجیب غریبی داشت که اینجا نبود: قرص های سرماخوردگی که شکل خرس بود و می شد جوید، گیره سر های مختلف، کفشهای ورزشی رنگارنگ و ...

اسم آلمان و سوئد رو اما خیلی دردناک تر یاد گرفتم:

 اسم آلمان وقتی به گوشم خورد که بهترین دوستان بزرگسال دوران بچگیم از پیش ما رفتن. اون روزی رو که بابام و پرویز چمدونها رو میوردن پایین یادمه. مامانم اینا گریه می کردن و این جمله رو هم دقیق یادمه: مامانم گفت:« بلایی سر خودتون نیارید، اگه نشد، برگردید، ما هستیم.»  اون روز فقط شنیدم و تو ذهنم ثبت شد برای فهمیدن معنیش، معنی خیلی چیزای دیگه رو باید یاد می گرفتم: فرار، پناهندگی، آوارگی، پای عقیده ایستادن و ...

یه روز طبق عادت در رو باز کردم به مامانم گفتم من می رم بالا، اونم طبق عادت گفت باشه. هرچی در زدم کسی باز نکرد. اومدم پایین به مامانم گفتم. یادش افتاد.گریه اش گرفت.گفت مگه ندیدی؟ اون روز رفتن. منم گریه ام گرفت.گفتم کجا؟ گفت: آلمان.

سوئد همون جایی بود که هم بازی های روز جمعه رفتن. پسر عمو و دختر عمو. اسم سوئد هم با « از دست دادن» و «آرزوی دیدار» مساوی شد. وقتی پرسیدم کجاست بابام گفت نزدیک آلمان. جای آلمان و آمریکا رو قبلا رو نقشه نشونم داده بود.

شاید اقبال ما جهان سومی ها این باشه که همه چیز رو با از دست دادن یاد بگیریم و تجربه کنیم، حتی جغرافیا رو.

حالا من در آلمان زندگی می کنم. آنهایی که دلتنگشون بودم رو هم دیدم  که ای کاش نمی دیدم و طعم تلخ « همه چیز عوض می شه» رو نمی چشیدم. فردا برای یک هفته می رم سوئد. دومین سرزمینی که آرزوی مسافرت بهش رو داشتم، پیش همبازی های روزهای جمعه. ۱۰-۱۲ سال از آخرین باری که دیدمشون می گذره. امیدوارم ثمره این دیدار به تلخی اون یکی نباشه!

من منتظرم و خوشحال!   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 19:37  توسط من (روزمره نگار)  | 

در هیجان انگیزترین قسمت آزمایش که من با یه جفت چشم گرد شده خیره خیره به مونیتور نگاه می کردم و می خواستم ببینم چی می شه، یه صدای آروم اما غیرمنتظره اومد و همه چی خراب شد! نمونه ام افتاد و داغون شد!  خیلی ناراحتم! اصلا فکر نمی کردم که اینقدر بهش وابسته شده باشم !!!!!!!!!!

حالا روز از نو روزی از نو! یکی دیگه سفارش دادم و هفته دیگه حاضر می شه. همیشه یه پای بساط لنگه: قبلا میز کار درست و حسابی نداشتم، حالا که حسابی شیک شدم، نمونه ام خراب شده  ):

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 18:22  توسط من (روزمره نگار)  | 

احمدى نژاد در جلسه خود با نمايندگان عنوان كرده است دولت نهم يك رنسانس و تجديد حيات مجدد در كشور را به وجود آورده است ... يوسفيان با بيان اينكه احمدى نژاد معتقد بود در اين ۵ -۶، ماه از رياست دولت توانسته به خواسته هاى مردم پاسخ دهد گفت: رئيس جمهور به سفر خود به نيويورك اشاره كرد و گفت: سفر به نيويورك را با تمام تهديداتى كه عليه شخص بنده و هواپيما وجود داشت توانستيم انجام دهيم و آن نتيجه  همان موج دوم است ... احمدى نژاد در اين جلسه گفت در جريان هستيم كه هدايت اين جريان يك امداد غيبى است ...رئيس جمهورى عنوان كرد اين مانورهاى قدرت نمايى كه اعضاى شوراى امنيت در مجامع عمومى دارند غير از آن چيزى است كه در تماس هاى فردى خود مطرح مى كنند.يوسفيان ادامه داد: احمدى نژاد گفت تمام اعضاى شوراى امنيت سازمان ملل بدون استثنا وقتى از جمع خارج مى شوند نظر به تعامل دارند و به حدى در چانه زنى قيمت را پايين گرفتند كه پيشنهاد يك روز توقف غنى سازى را مى دهند اين سر و صداى جمعى آنها ناشى از جوى است كه بر جريان جلسات مجمع عمومى شوراى امنيت و آژانس سايه افكنده است...

برخوردهايى كه در سفرهاى استانى از سوى مردم صورت مى گيرد يادآور صحنه هاى اوايل انقلاب است ... در ياسوج تاكنون چنين موج مردمى را در جاى ديگر تجربه نكرده بوديم. در سفرهاى استانى ديگر نيز مردم در تجمعات بيهوش مى شدند كه آنها را با آمبولانس خارج مى كردند.يوسفيان گفت احمدى نژاد اين نحوه اظهار علاقه مردم را نشانه عواطف و احساسات مردم به موج جديد مى داند ...

به خدا اینا راسته! منبع:روزنامه شرق

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 18:30  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱.خوشحالم که اینترنت باعث شده هیچ ایرانی ای خدای نکرده آرزو به دل از دنیا نره! و بتونه از راه دور، از جای جای میهن اسلامی! و حتی جای جای این کره خاکی به رییس جمهور محبوبش ابراز محبت!!!!! کنه!

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 15:32  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. صاحبخانه ها:

این قسمت رو نوشته بودم ولی برداشتم. از اینکه فکرهای بدی که در مورد آدمها می کردم انتشار هم دادم ناراحت بودم. بهرحال اونا با ما خیلی مهربون بودن و در مهمون نوازی هم سنگ تموم گذاشتن. 

۲. ما بقی قضایا:

کنسرت ایرانی بزرگی که رفتیم بد نبود. شلوغ پلوغ بود. ابی مست کرده بود و از رو صحنه نمی یومد پایین تا اینکه برنامه گذارها به زور انداختنش پایین!! البته برنامه اون از همه هم بهتر بود. حبیب هم که انگار ارث پدرش رو طلب داشت اول یه فصل غر زد بعد« این دختره یه مانکنه..» رو خوند بعد هم «مرد تنهای شب» رو زد تنگش! جمشید بعد از یک عالمه خوندن گفت می خواد یه آهنگ به زبون مادریش بخونه و شروع کرد به انگلیسی تشکر کردن!!! (البته بعدش یه آهنگ کردی خوند!) 

 یه نکته جالب هم بود که البته تازه نیست: هر خواننده ای حرف کم می آورد از آرزوی برزگش که رفتن به ایرانه می گفت! خلاصه ایران شده بود مرغ عزا و عروسی!  

یکی می گفت: هر کی ایران رو دوست داره دستاشو بیاره بالا و دست بزنه. اون یکی می گفت می خواین به یاد خلیج بخونم، نه، اونو تو خود خلیج عزیزمون می خونم: تو دبی!! به جاش اینو می خونم: هوسسس تو دلم پا نمی ذاره هوس...!!!

وسط برنامه هم یه کم ایران بازی!!!! ( یه چیز تو مایه آتیش بازی!) داشتن که گفتن اول همه پاشن وایسن که سرود ملی رو بخونن مای ساده هم آماده شدیم که سرزد از افق رو بخونیم که دیدیم آهنگ ای ایران رو پخش می کنن! البته من هم از این آهنگ خیلی خیلی بیشتر خوشم میاد ولی وقتی می گن سرود ملی یاد اون یکی میفتم. پرچم ایران هم می فروختن به علاوه کلاه ها و تی شرت هایی که روش پرچم ایران بود. البته اگه یه غیر ایرانی میدید اصلا نمی فهمید که اینا پرچم یه کشوره !!! پرچم ها فقط سبز و سفید و قرمز بود، یعنی وسطش هیچی نبود. کلاه ها وسطش شیر و خورشید داشت! و تی شرت ها هم فکر کنم نوشته داشت ( اینو یادم نیست) !!   

حالا تو جام جهانی که پرچم رسمی هم میاد اوضاع از اینم بامزه تر می شه!

خلاصه اینم از احوالات من در کلن! جای همگی خالی بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 19:41  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱.مرز بین «بزرگ کردن قضیه» و « کش دادن قضیه» با « واقعا مهم بودن قضیه» چیه؟ اگه یه چیزی مرتب پیش بیاد و آدم رو ناراحت/خیلی ناراحت کنه، یه دفعه ممکنه با خودش بگه: نکنه من زیاد بزرگش می کنم! و سعی می کنه فراموش کنه. اما اگه فردا دوباره پیش اومد...

واقعا این مرز چیه؟ از کجا می شه فهمید؟

۲. بعد از سال تحویل دوستم به دختر ۳-۴ ساله دوستش از لای قرآن یک پنج یورویی عیدی داد. مامان دختر تشکر کرد و گفت: حیف اینجا نمی شه رو اسکناس نوشت! دوستم گفت: آره، حیف! گفتم: تو ایران هم نباید نوشت، اسکناس سرمایه ملی است! نگاه چپ هر دو نفر، که بیست ساله اینجا زندگی می کنن، برام معنا دار بود!

راستی «ملی» یعنی چی؟!

۳. سیزده به در خوب بود. خیلی خوب بود. روز تعطیل، هوای دلپذیر و معاشران خوش خلق جای بقیه خوش خلق ها هم خالی!

۴. خونه اینترنت ندارم. از Dom چند تایی عکس داشتم می خواستم بذارم  

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 15:53  توسط من (روزمره نگار)  | 

کلن شهر قشنگیه. شاید بهتره به جای قشنگ بگم گرم و پذیرنده. شهر پذیرنده از نظر من یعنی جایی که وقتی واردش می شم احساس غریبی نکنم. شاید یک دلیل این احساسم اینه که یه کم،فقط یه کم، شبیه تهرانه. خیابوناش گاهی دست انداز داره و ماشینا بوق می زنن.این خصوصیتیه که شهر فعلی خودم نداره. حمل و نقل عمومی در کلن از اینجا خیلی ارزون تره ولی امکانات اینجا کمی بهتر به نظر میاد (البته اینجا دیگه زیادی گرونه!) 

 ایالت نرد راین وست فالن (Nordrhein westfallen) که شهر کلن توش قرار داره پرجمعیت ترین ایالت آلمانه و تعداد زیادی هم خارجی، از جمله ایرانی، توش زندگی می کنن. حدودا ۱۰ درصد جمعیت کلن رو ترک ها تشکیل می دن و این باعث شده که بزرگترین تشکیلات اسلامی ترکهای آلمان هم در همین شهر باشه. تعداد زیاد مو سیاه ها هم یک دلیل دیگه بود که من یاد تهران بیفتم!  

دو تا جا هست تو کلن که معمولا هر کسی بره، میبینه: رود راین ( همیشه یاد از کرخه تا راین میفتم!) و کلیسای بزرگ کلن (Dom)  که توی عکس هست. این کلیسا بزرگ ترین کلیسای گتیک (Gotik به آلمانی و Gothic به انگلیسی) در شمال اروپاست. یکی از دوستانم می گفت که Dom در طول جنگ جهانی دوم کمترین خسارت رو دیده چون از اون به عنوان نشانه برای پیدا کردن هدف های دیگه استفاده می شده و نباید خودش رو خراب می کردن! تجربه شخصی ای که از Dom دارم اینه که توش خیلی سردتر از بیرونه و با اون سقف بلند و هوای سردش برای اعتراف گرفتن خیلی مناسبه!!!

 Kölner Dom von der gegenüberliegenden Rheinseite aus gesehen

قسمت قدیمی شهر (Altstadt) هم خیلی قشنگ و به نسبت بزرگه و مثل بقیه شهر های آلمان پر از کافه های ریز و درشت و خوشگل. چون تو این سفر و دفعه قبل (پارسال) مهمون کسی بودیم که خودش کافه داره و  قسمت قدیمی رو مثل کف دستش می شناسه، حسابی گشتم و این قسمت رو دیدم و قصه های مختلف از آدمهاش هم شنیدم. یه خانمی رو بهمون نشون داد که سالهای زیادیه توی یک کافه کار می کنه و بهش می گن: مادربزرگ Altstadt!  همین طور پسر یه کافه دار اسپانیایی که یه دوست دختر ایرانی داشته و به ما می گفت: «سلام، چطوری؟»،« دوست دارم»، «گریه نکن!» و وقتی این آخری رو می گفت اشک بغل دستی اش رو هم الکی پاک می کرد!!!!   

در مجموع این دو باری که کلن بودم، که هر دو هم خیلی کوتاه بود، به من خیلی خوش گذشت و به همین دلیل تصویر خیلی قشنگی ازش در ذهنمه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 18:55  توسط من (روزمره نگار)  | 

مسافرت بودم، بازم کوتاه.

امروز خسته ام، فردا می نویسم چه طور بود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 19:36  توسط من (روزمره نگار)  | 

۱. خدای بزرگ است اهورامزدا

                     که زمین را آفرید

                    که آسمان را آفرید

                    که جهانیان را آفرید

    که برای جهانیان شادی آفرید

۲. از روزی که اکبر گنجی آزاد شده دلم می خواد بگم که من هم خیلی خوشحال شدم. مثل خیلی های دیگه و آخر این سال، که توش اتفاقهای بد زیاد بود، خوش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 14:0  توسط من (روزمره نگار)  |