اتفاقی کنار دختره قرار می گیرم. نمی دونم بحث پیش از اومدن من چی بوده ولی بی مقدمه می گه:" اینمهه ما از حقوق زن تو ایران حرف می زنیم، یکی نیست به حقوق مردا رسیدگی کنه. اونا تو ایران حقشون بیشتر از زنها ضایع می شه" من، با چشمهای گرد، مسلما مخالفت می کنم و می گم:" البته درسته که حق مرد ها هم تو ایران ضایع می شه ولی بحث برابری مال اینه که زنها همون حق و حقوق نصف و نیمهء مردها رو هم ندارن و نصف آدم حساب می شن." می گه:" ولی جداسازی جنسیتی به مردها بیشتر از زنها لطمه می زنه" با چشمهای گرد شده تر می گم:" چطور این حرف رو می زنی در حالی که زنها هستن که باید همیشه خودشون رو بپوشونن، تو خونه بمونن و با هیچ مردی رابطه نداشته باشن و ..." می گه:" آخه جداسازی باعث می شه مردها یک نیازهایی پیدا کنن که تا از ایران میان بیرون چهار تا دوست دختر بگیرن" با چشمهای ریز شده از خشم می گم:" این نیازها واسه زنها هم ایجاد می شه ولی خیلی هاشون یا نمی تونن از ایران بیان بیرون یا بیرون از ایران هم به خودشون جرات دوست پسر داشتن رو نمی دن"
می گه: "آره البته، من خودم هم خیلی فمنیستم"
و این دفعهء اولی نیست که آخر یک بحث ضد زن طرف می گه "خیلی فمنیسته".
+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 18:7  توسط من (روزمره نگار)
|
خواهرم میگه:" تو آدم ریسک پذیری نیستی، از زنگیت هم پیداست. چسبیدی به همون چیزایی که داری، حالا درسته که خوبن ولی... مثلا همین دوست پسر داشتنت، از اول با یکی دوست شدی و ادامه دادی"
می گم: "خوب تقصیر من چیه که آدم درست رو همون اول دیدم؟"
+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 16:40  توسط من (روزمره نگار)
|
توی فیلم اگر باشد، کهیر میزنی و شبیه این شکلک سبزهای یاهو میشوی از گُل درشت بازی.
اما خودت که ببینی دیگر نه اداست نه شعار:
چشمهای گاردیه زیر اشک آور همینطور میسوخت و آب ازشان سرازیر بود که پسرک دوید سمتش. چند بار دود سیگار را توی صورتش فوت کرد و دوباره در رفت.
اینجا کلی خاطرات خوندنی هست.
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 16:1  توسط من (روزمره نگار)
|
از "خامنه ای خمینی دیگر است ولایتش ولایت حیدر است" که در خیابانها فریاد می شد تا "خامنه ای قاتله ولایتش باطله" ره صد ساله ای است که به نظرم ما یک شبه طی کرده ایم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 17:53  توسط من (روزمره نگار)
|
این روزها در بالاترین لینکهای زیادی می بینم که ما رو دعوت می کنن از خانم برومند بخواهیم در "سیمای ضرغامی" برنامه نسازه. من با این کار کاملا مخالفم و از خانم و برومند می خوام که حتما تا روزی که اونجا اجازهء کار داره سریال و برنامه بسازه.
توی سالهای کودکی من و خیلی از ما (دههء شصت) مدرسهء موشها و یعدترش خونهء مادر بزرگه و آرایشگاه زیبا جز بهترین برنامه های تلویزیون بودن و برای ما کلی خاطره ساختن. حالا که یک هنرمند خوب این شانس رو پیدا کرده که تو تلویزیون قطبی شده و میلی ایران کار بکنه چرا باید این شانس رو از دست بده؟ اون بیاد بیرن که جاش رو بدن به فرج الله سلحشور؟
به نظرم ما این بار داریم راه رو اشتباه می ریم و به جای اینکه تلاش کنیم به ارگانهایی که مال خودمونه و ازمون گرفته شده نفوذ کنیم بیشتر خودمون رو می کشیم کنار و اونها رو راحت می ذاریم.
اگر به کارنامهء هنری مرضیه برومند نگاه کنیم می بینیم که اون همیشه برای "مردم ایران" برنامه ساخته، چه تو سیمای میلی چه تو سینما.
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 10:49  توسط من (روزمره نگار)
|
" ...حامله نیست ولی هنوز هم گاهی وقتها برشتوک برنجی و بادام زمینی و پیاز را توی کاسه با هم قاتی می کند. کم کم به این نتیجه رسیده که خارجی بودن یک جور حاملگی مادام العمر است، با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی، و ناخوشی مدام. یک جور مسوولیت مدام و بی وقفه. یک جملهء معترضه وسط یک چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده..."
همنام، جومپا لاهیری
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 16:22  توسط من (روزمره نگار)
|
مرسده سوسا
مرد و دولت آرژانتین سه روز عزای عمومی اعلام کرد. پرویز مشکاتیان مرد (به روایتی دق کرد) و آب از آب تکون نخورد و به جز خاتمی کسی به روی خودش نیورد.
+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 14:11  توسط من (روزمره نگار)
|
تو زاده شدهء امروزی و این روز برای من زیبا شده است از روزی که تو را شناختم. بودنت خوب خوب خوب است عزیز دلم (:
زادروزت فرخنده.
+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 11:23  توسط من (روزمره نگار)
|
من Fan شادی صدر ام، شدید و پر و پا قرص! حالا هم روشنه که خیلی خوشحالم
جایزه گرفته (: این پیروزی رو به شادی صدر و لادن و رویا برومند شادباش می گم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 13:47  توسط من (روزمره نگار)
|
خسته ام از کار زیادی که فشرده و سخت بود و فعلا تموم شده و از چمدونی که هنوز باز نشده دوباره بسته می شه و الان وسط اتاق ولو است. فردا رو مرخصی گرفتم که خونه رو مرتب کنم! که دوباره لباسها و وسایلم رو از انبار بیارم بالا و چمدونها رو خالی کنم و همه چیز رو بچینم سر جاش. از پس فردا قراره بریم مسافرت برای چند روز و من قاعدتا باید خوشحال باشم، که نیستم.
برای انرژی گرفتن نیاز به چیزی دارم که نمی دونم چیه. شاید همین مسافرت باشه مثلا. البته اگر بارون نیاد و گرم باشه و ...
این روزها زود از کوره در می رم و پرتوقعم. به همه مردم دنیا حسودی می کنم. عکسهای مردم رو تو فیس بوک می بینم و بهشون حسودی می کنم. احساس می کنم حقی از من خورده شده که نمی تونم پس بگیرم!!! حالا کی خورده و چه وقت، نمی دونم!
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 14:18  توسط من (روزمره نگار)
|